تبلیغات
شاخه طوبی

شاخه طوبی
سید علی لب تر کند جان را فدایش می کنم 
نویسندگان

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
یک سال و نیم بیکار تو خونه نشستم هیچکس نگفت: "خوبی؟؟؟!!!"
حالا که تازه دو ماهه یه جا مشغول شدم، از چهارجای دیگه بهم پیشنهاد کار شده!!!!!!!!

آخه انصافه رفیق؟؟؟؟!!!!!!!!!!!



[ شنبه 7 اردیبهشت 1392 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
تا حالا شده یه واژه ای بی خود و بی جهت بیفته سر زبونتون و ناخواسته یه جایی ازش استفاده کنید و همون بشه اسباب ریختن آبروتون؟؟!!!
واژه "خبر مرگم، خبر مرگت و خبر مرگش" و گاهی با ماضی اول شخص و دوم شخص و سوم شخص جمع جدیدا شده ورد زبونم!!!!!!! (همه با هم بهم بگید "بی ادب" ناراحت نمیشم، چون حقمه!)
چند رو پیش خسته و کوفته با یه اعصاب خط خطی از اداره رسیدم دانشگاه، سه بار هر سه طبقه دانشگاه رو رفتم بالا اومدم پایین! (خوب یکی نبود بهم بگه "خبر مرگت" برو بشین تو کلاس تا استاد و بچه ها بیان، چرا رژه میری؟؟!)
احساس کردم همه با هم تاخیر دارن! هم بچه ها، هم استاد! (آخه استاد گفته بود کلاس 2:15 شروع میشه!)
بار آخر که از پله ها اومدم بالا دوستان بهم گفتن:چرا انقدر ناله ای؟! منم بی اختیار از دهنم در رفت گفتم: "خبر مرگش" گفته ساعت 2:15 کلاس شروع میشه هنوز هیچکس نیومده!!!!
وااااااااااااااااااااای...
میدونید چی شد؟!!!!
"خبر مرگم" سوتی دادم در حد پراید!! یهو برگشتم دیدم استاد مربوطه داره از پله میاد بالا!!!!!
مامااااااااااااااااااااااااااااااان... هنوم که یادم میفته گریه م میگیره...
تمام ارادت و عشق و علاقه و محبتم به استادم رفت زیر خروارها سوال...(؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
استاد رفت سر کلاس و من مات و مبهوت بچه ها رو نگاه میکردم..
از همین جا فقط میگم: "استاد ببخشید! به خدا قول میدم این تیکه کلوم لعنتی رو از دایره لغاتم حذف کنم"

قول! قول! قول! رفیق...



[ شنبه 7 اردیبهشت 1392 ] [ 09:07 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
روی بعضی ها باید برچسب زد...
تست شد...
آدم نیست!!!


خدا نصیبت نکنه گرفتار این مدل آدم ها بشی رفیق...



[ جمعه 30 فروردین 1392 ] [ 09:01 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]

مهدی جان!

بغض خود را وسط سینه فشردم بی تو

جمعه ها را همه از بس که شمردم بی تو

سالها میشود از خویش سوالی دارم

من اگر منتظرم از چه نمردم بی تو؟!

اللهم عجل لولیک الفرج...




[ جمعه 30 فروردین 1392 ] [ 01:08 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]


شهر آبستن غم هاست خدا رحم کند

شهر، این بار چه غوغاست، خدا رحم کند

بوی دود است که پیچیده، کجا میسوزد؟

نکند خانه مولاست، خدا رحم کند

هیزم آورده که آتش بزنند این در را

پشت در، حضرت زهراست خدا رحم کند

همه جمع اند و موافق که علی را ببرند

و علی یکه و تنهاست خدا رحم کند

غزلم سوخت، دلم سوخت، دل آقا سوخت

روضه ی ام ابیهاست، خدا رحم کند

شهادت جانگداز مادر سادات تسلیت باد رفیق...




[ شنبه 24 فروردین 1392 ] [ 08:51 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]


سلامی چو بوی خوش آشنایی                       بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان                           بدان شمع خلوتگه پارسایی

سال نو را بهانه می کنم تا به همه آنهایی که یادشان هستم سلامی بگویم. نامتان در اندیشه و مهرتان در قلبم جاودان خواهد ماند.

به مناسبت نامگذاری سال جدید توسط حضرت آقا به نام "حماسه سیاسی- حماسه اقتصادی" دوستان خوش ذوق اشعاری را با این مضمون سروده اند که تقدیمتان می کنم.

امسال حماسی، حماسی هستیم           در مدرسه علی شناسی هستیم

ای فتنه گران خیال خامی نکنید           ما کارشناسان سیاسی هستیم

بر سفره نان خشک هم بنشینیم           پیروز نبرد اقتصادی هستیم

***************

رهبرا با جان و دل از تو حمایت می کنیم          در حماسه سازی کشور درایت می کنیم

با شعار سال نو در عرصه های اقتصاد                         با سیاست قول رهبر را اطاعت می کنیم

***************

از جام شراب مهرتان ما مستیم             همسوی حماسه شهیدان هستیم

در سال حماسه سیاسی آقا                 ما بر سر عهد با شما پا بستیم

 

هر سال شروع قصه ای تازه است..

قصه امسالت بی غصه باد رفیق...




[ پنجشنبه 1 فروردین 1392 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]


    

به تعظیم مردم اعتنا نکن

چون مثل دو سر کمان است

هر چه بیشتر و به هم نزدیکتر باشد تیرش کشنده تر است...


زندگی جاریست رفیق...


[ سه شنبه 22 اسفند 1391 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]

صدای کلیک های موس منو به خودم برمیگردونه، کنار اتاق دراز کشیدم و روسری آبی رنگی رو محکم به سر بستم شاید درد این میگرن لعنتی رو آروم کنه، دیگه نه کدئین جواب میده و نه ژلوفن و نه حتا نوافن...

*******

برادرزادم رو نشوندم پای سیستم و مسئولیت ساخت و ساز پاورپوینت یکی از درس هام رو انداختم گردنش..

*******

غرق خوندن اس های گوشی بودم و پرت شده بودم در دنیای کوته فکری ها و فرهنگ پایین برخی از آدمهایی که چرا هنوزم که هنوزه یاد نگرفتن اگر یکی رو دیدن که یه ذره فقط به قدر أرزن از نظر جسمی از جنس دیگران نبود چشمهاشون رو گرد نکنن و زبون هاشون رو برای لحظه ای هم که شده تو دهنشون بی حرکت نگه دارن که نکنه دلیرو بشکنن..

*******

نمی دونم از پس کاری که بهش سپردم برمیاد یا نه، احتمالا یه کم سنگینه براش ولی اگر به خودم رفته باشه غرورش اجازه نمیده که جا بزنه و بگه نمیتونم..

*******

دارم با رفقا درد و دل می کنم و از پر شدن کاسه صبرم براشون میگم.

یکی میگه: "بی خیال بابا، گور پدر همه، زندگی خودت رو بکن"

اون یکی میگه: "شما به حرف مردم گوش نکن عزیزم، مردم اکثرا عقل درست و حسابی ندارن"

یکی دیگه هم اس داده: "تو چیزی از دیگران کم نداری، از خیلیا هم یه سر و گردن بالاتری و مطمئنا میتونی توانی رو که داری بیشتر کنی پس به این فکر نکن که دارن بهت ترحم می کنن."

این اس سومی خیلی بیشتر تو وجودم رخنه کرد ولی چه فایده؟! چون خودش نوعی ترحم بود!!!

*******

آروم سرم رو از رو بالشت بلند می کنم و طوری که متوجه نشه یه نگاه به مانیتور میندازم!

داره یه کارهایی میکنه، چندتا اسلاید رو ساخته اما اون چیزی نیست که مدنظر منه... عیب نداره همین که احساس کنه انقدر بزرگ شده که بهش اعتماد کردم و کارم رو دستش سپردم برام کافیه.

*******

صدای زنگ در سکوت حاکم بر خونه رو میشکنه، ساعت 21 و ده دقیقه هست و قرار نیست مهمون داشته باشیم. در توسط مامان باز میشه و اخوی کبیر وارد میشه، اومده دنبالش، اسلایدهای دست و پا شکسته رو به فلش مموریش منتقل میکنه و با خودش میبره تا کامل کنه..

*******

گره روسری دور سرم رو محکم میکنم و بی اختیار میفتم روی بالشت..

*******

گزارشگر تلویزیون با ولوم گوش خراشی که احتمالا روی 40 هست میگه: خبر خوش هسته ای سال بعد افزایش 600 سانتیفیوژ به دستگاه هسته ای کشور است.

 

زندگی جاریست رفیق...




[ سه شنبه 8 اسفند 1391 ] [ 11:14 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]

بعد از مدت ها بی خیالی و سردرگمی در کارهای روزمره که درس و امتحان و دانشگاه رو با همایش و برنامه های بسیج و سفر گره زده بود و از طرفی دست انداخته بود به گردن کاری که روح زندگی ام را نفسی تازه می بخشید، بالاخره فرصتی دست داد تا درب صحیح آن "در" است-  جعبه جادویی-لپ تاب-را باز کنم.

الان که نگاه می کنم چقدر دور شده بودم از دنیای شیرین وبلاگ و فراموش کرده بودم که زمانی همراه و همیار خوبی بود برایم. لیوان تنهایی ام را به گونه ای پر می کرد که ساعاتی را از خود بی خود می شدم و زمانی به خود باز می گشتم که سرشار بودم از شور و نشاط..

در این مدت بارها و بارها آمدم که پستی را با عنوان خداحافظی بگذارم و خیال خودم و خوانندگانی را که دیگر نیستند راحت کنم اما انگشتانم روی صفحه کلید خشک می شد..

تمام مناسبت ها را از بعد از عید فطر چه آنهایی که جای تبریک داشته و چه آنهایی را که شایسته تسلیت و تعزیت بوده یادآوری می کنم و به مناسبت هر کدام تهنیت  و تسلیت عرض می کنم.

به مناسبت شهادت موسس مکتب تشیع، امام جعفر صادق (ع) که باید 22 شهریور مصادف با 25 شوال تسلیت گفته می شد و نشد...

ولادت حضرت معصومه در 28 شهریور مصادف با 1 ذیقعده که روز ملی دختران بود و نیومدم که این روز رو به هم جنس های خودم تبریک بگم...

ولادت شمس الشموس، شاه طوس، سلطان سریر ارتضا، حضرت علی بن موسی الرضا (ع) که به شدت در این مورد کوتاهی کردم...

شهادت امام محمدتقی (ع) در 25 مهر مصادف با 29 ذیقعده...

شهادت امام محمد باقر (ع) در 2 آبان مصادف با 7 ذیحجه ...

روز عرفه، روز نیایش به درگاه الهی که به شدت یاد همه رفقام بودم و امیدوارم قبول درگاه حضرت حق واقع شده باشه...

تبریک عید قربان و عید سعید غدیر خم...

ولادت با سعادت امام علی النقی (ع) که بین این دو تا عید سعید قرار داشت...

از همه مهم تر ایام سوگواری شهادت اباعبدالله الحسین (ع) و آرزوی قبولی عزاداری هاتون در دو ماه محرم و صفر...

عرض تسلیت به مناسبت شهادت امام رئوف، علی بن موسی الرضا (ع) دارم..

تبریک به مناسبت آغاز ماه ربیع الاول و آرزوی گرفتن مزد عزاداری هاتون در این دو ماه...

تسلیت شهادت امام حسن عسگری (ع) و تبریک به مناسبت آغاز امامت حجت ابن الحسن (عج)...

تبریک میلاد با سعادت نبی اکرم (ص) در 5 بهمن مصادف با 12 ربیع الاول...

تبریک به مناسبت سی و چهارمین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران در 22 بهمن...

تبریک ولادت امام حسن عسگری (ع) در 1 اسفند و تسلیت به مناسبت وفات دخت موسی بن جعفر (ع)، حضرت معصومه (سلام الله)...

بعد از این تبریک و تسلیت ها چند تا اتفاق شیرین و تلخ رخ داد؛ اولیش سفر کاریم به مشهد مقدس بود که همراه شد با آخر ماه صفر و قسمت شد که روز شهادت امام رضا (ع) در جوارش باشم و اگرچه ماموریتی بود و سخت اما همین که اون ایام رو کنار گنبد طلایی نفس می کشیدم برام بس بود..

روز اول ربیع الاول برادرزاده نازنینم به دنیا اومد و اسم خانوم خانوما هم شد "مطهره" خانوووووووووم...

اتفاق شیرین دیگه ای که افتاد و من یقین دارم از حاجاتی بود که امام رضا (ع) بهش مهر تائید زده بود موافقت با رزومه کاریم بود تا در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار بشم. اگرچه به صورت پروژه ای دارم فعالیت می کنم ولی بهتر از یک سال و نیم بیکاریه که به عالم و آدم سپرده بودم و همه قول داده بودن و هیچ اتفاقی هم نیفتاده بود...

و اتفاق بسیار تلخی که حدود دو هفته پیش رخ داد، فوت ناگهانی خاله عزیزم بود که واقعا برای همه مون عیرمنتظره و شوک آور بود...

..

..

..

..

آآآخخخخخیییییییییییش...

همه رو گفتم!!!!!

یه مدت طولانی بود که به همه اینایی که میخواستم بنویسم فکر می کردم و حوصله نداشتم ولی به برکت بیکاری در روزهای اول کاریم که حسابی حوصلمو سر برده بود، همینطور که پشت میزم نشستم بالاخره شروع کردم به کوبیدن روی این کلیدهایی که چندسالیست حسابی جای قلم هامون رو گرفته...

ترم دو کارشناسی رو هم با موفقیت با نمرات درخشششششششششششششششششاااااااااااااااااااااان 11.5 تا 19 پشت سر گذاشتم و باز هم داغ یک عدد نمره 20 بر دلم نشست و پرت شدیم به ترم 3 و افتخار آشنایی با یک گروه فعال و درس خون حسابی به وجدم آورده و انگیزه درس خوندنم رو به شدت بالا برده و دارم روزشماری میکنم برای روزی که دفترچه ارشد رو بذارم جلوی صورتم و انتخاب رشته کنم...

فعلا آماردهی تا همین جا کافیه...

یه ذره هم کار کنم محض حلال شدن حقوقم بد نیست..

ایشالا به زودی زود بر میگردم...

به رسم سابق می نویسم:

زندگی جاریست رفیق...




[ دوشنبه 7 اسفند 1391 ] [ 05:13 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
دلم از ظلمت دلها گرفته
از این بی مهری دنیا گرفته
نمی دانم بگریم یا بخندم
دلم اندازه دنیا گرفته...

مردم چه جوری میخوان جواب خدا رو بدن؟!!!!!!!!!


دیگه چی بگم رفیق...؟!!



[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 08:58 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
چرا یه وقتایی آدم یک عالمه حرف داره ولی حوصله گفتن و نوشتن نداره؟!!!!

زندگی جاریست رفیق...



[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 09:19 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]

دریغا که طی شد مه عشق و شور

مه روزه، ماه دعا، ماه نور

خداحافظ ای فیض إحیای قدر

خداحافظ ای اشک شبهای قدر

گناهم خدایا سراسر ببخش

به احمد، به زهرا، به حیدر ببخش

عیدتان مبارک رفقا...




[ یکشنبه 29 مرداد 1391 ] [ 11:04 ق.ظ ] [ زهرا سلطانی ]

چشمم گرفته روزه به اجبار معصیت

آقا به محض دیدنت افطار می زنم

شاید دلت نخواست که روزی ببینمت

خود را به خواب لحظه دیدار می زنم

برای ظهورش صلوات رفیق...




[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 06:57 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]

سلام دوستان گلم؛ طاعات و عباداتتون قبول...

اوووووووووووووووووه 15 تیر کجا و 13 مرداد کجا؟!!!!!!

آخرین پست وبلاگم رو میگم؛ به گذشته وبلاگم ام نگاه کردم،  به آرشیو مطالب 2 سال پیش که در ماه رمضان 89 و 90 نوشتم سری زدم . خیلی راحت میشه تنبلی و بی حس و حال بودن و روح نداشتن رو از وبلاگم در این ایام پربرکت حس کرد..

در سال های گذشته اگر هیچ چیزی هم نمی نوشتم لااقل هر روز همت می کردم و دعای روز رو قرار می دادم ولی امسال...

جا داره به خودم بگم: هر سال دریغ از پارسال...

تازه ادعام میشه که امسال خیلی خوبم؛ امسال حال معنویم قشنگه!!!!!!!!!

رسما به خودم میگم؛ زِکی!!!!!!!!

جمعه نامه می نوشتی که دیگه نمینویسی...

مناسبت ها میومدی لااقل دو تا اس ام اس تکراری رو کپی می کردی که دیگه این کار هم نمی کنی....

ادعای حال معنوی هم میکنی؟!!!!!!!!!

امشب که شب ولادت کریم اهل بیته؛ باز هم اومدم تا یه اس ام اس دیگه رو کپی پیست کنم؛ خوب چی کار کنم؟ حوصله فکر کردن و نوشتن ندارم، هرچند که نوشتنم هم آش دهن سوزی نیست...

حوصله تون رو با حرفای تکراری سر نمی برم؛ و توجهتون رو به اس ام اس زیر بهمین مناسبت جلب می کنم...

هوش کنید مست را / آب زنید دست را

سجده کنید هست را / عید کریم میرسد

سیر کنید گشنه را / آب دهید تشنه را

دور کنید غصه را / عید کریم میرسد

عفو کنید بنده را / ارج نهید زنده را

یاد کنید رفته را / عید کریم میرسد

اگر از این شعر زیبا خوشتون اومد؛ صلواتی بفرستید هم برای خوشنودی دل حضرت زهرا (س)؛ هم برای تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج)؛ هم برای سلامتی اون شاعری که ذوق و سلیقه اش رو در مسیر اهل بیت خرج کرده و هم برای اون دوستی که این پیام رو برای من فرستاده...

تنبلی نکن رفیق؛ یه صلوات بیشتر نیست که...




[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 06:47 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]

مهدی جان؛

تو در این باغ گل یاس نداری که بیایی

یار جز مردم سیاس نداری که بیایی

تو حسینی و جهان کرببلا, ای گل زهرا

شمر بسیار و تو عباس نداری که بیایی

خداوندا؛ دستانم به آسمان نمیرسند, اما دستان تو که به زمین میرسد, پس دستان رفقایم را بگیر و در این روزهای عزیز هر آرزویی دارند برآورده کن...

زندگی أت جاری رفیق...




[ پنجشنبه 15 تیر 1391 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]

ای جان جوانمرد به دامان تو دستم

من نیز جوانم ولی افتاده ام از پا

از گوشه شش گوشه دلم با تو سفر کرد

ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا

عالم همه مبهوت تماشای حسین است

هرچند حسین است تو را محو تماشا...

روزت مبارک رفیق...




[ یکشنبه 11 تیر 1391 ] [ 05:45 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]

                                                    

 

                                             

بر آنچه که شد هادی فطرس صلوات

خوانیم به دل شادی فطرس صلوات

میلاد حسین عید آزادی اوست

بر لحظه آزادی فطرس صلوات

                                                

فرزند دلیر حیدر آمد

عباس امیر لشگر آمد

میخواست نشان دهد ادب را

یک روز پس از برادر آمد

جشن میلاد امام چارمین آمد پدید

روز وجد مؤمنات و مؤمنین آمد پدید

درّة التّاج فضیلت جوهر علم لدن

حضرت سجّاد زین العابدین آمد پدید

از این سه تا دسته گل فقط یه کربلا عیدی میخوام؛ اون هم واسه خودم نه... واسه یه رفیق... خیلی زیاده؟!!

اومدم در خونه تون گدایی، مادر بزرگوارتون گدا رو دست خالی رد نمی کرد، تو رو به پهلوی شکسته ی مادرتون فقط برات یه کربلا رو تو این شب ها امضاء کنید...

برای یه دوست دعا کنید رفقا...

                    




[ جمعه 2 تیر 1391 ] [ 10:40 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]

امشب همه نیلوفران مشتاق روی دلبرند

جمع شقایق ها همه مست می پیغمبرند

امشب تمام قدسیان مهمان بزم سرمدند

جمع ملائک تا سحر مشغول ذکر احمدند

عیدت مبارک رفیق...




[ دوشنبه 29 خرداد 1391 ] [ 12:31 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]

                               

یا زینب!

تو کوه صبر باشی و من نگاهم به بی صبرانی باشد که ادعای اسوه بودن دارند؟!

تو فرمانبردار امام خویش باشی و من غافل از امام حی و حاضر خود باشم؟!

یاری ام کن!

کمکم کن تا تو را الگوی زیستن بدارم...

یاری ام کن تا چنان باشم که با امام خویش بودی...

 

هنگام لحظات ناب استجاب دعام کن معتکف...




[ چهارشنبه 17 خرداد 1391 ] [ 10:31 ق.ظ ] [ زهرا سلطانی ]

رفقای معتکف یادتون نره که پارسال چه شب ها و روزهایی رو با هم سپری کردیماا..

امسال که لیاقتش ازم سلب شد؛ شما ها به جای من الهی العفو بگید...

لایق مهمونی نبودم دیگه؛ چه میشه کرد؟!!

دعام کن معتکف...




[ سه شنبه 16 خرداد 1391 ] [ 08:11 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 18 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :