تبلیغات
شاخه طوبی
شاخه طوبی
سید علی لب تر کند جان را فدایش می کنم 
قالب وبلاگ

شهر زیبای مدینه شده آبستن صد فتنه و بیداد که تا حشر به گردون رود از حنجرة اهل ولا ناله و فریاد که در ازمنة دهر ندارد کسی این حق کشی و ظلم و ستم یاد شرافت ز میان رفته قرار از دل و جان رفته گل آرزوی ملت اسلام به تاراج خزان رفته محمد که بود جان گرامی جهان ها ز جهان رفته مدینه شده خاموش فضا گشته سیه پوش عجیب است که بعد از دو مه و نیم غدیر نبوی گشته فراموش در فتنه شده باز و سقیفه شده آغاز، عدالت ز جفا خانه نشین گشته، بیدادگری سر به در آورده، مولای دو عالم شده بی یاور و در خانة در بسته گرفته ز الم زانوی غم در بر و بر غربت اسلام کشد از دل پر غصة خود آه که آتش زده با شعلة فریاد درون ارض و سما را

 ***

 آب غسل و کفن ختم رسل خشک نگردیده که قرآن شده پامال و فراموش شده حرمت پیغمبر و دین و علی و آل گروهی که شده بندة دجال ستادند در بیت خداوند تبارک و تعالی به درون کینة مولا نه حیایی و نه شرمی ز رسول و علی و حضرت زهرا، عوض دستة گل شاخة هیزم به سر شانه نهادند، در خانه ستادند ز بیداد زبان را به جسارت بگشادند که هان یا علی از چیست که در خانه نشستی، در از قهر به روی همه بستی، اگر این لحظه در خانة خود را نگشایی نیایی به سوی مسجد و بیعت ننمایی، همه آتش بفروزیم و در خانه بسوزیم، بسوزیم حسین و حسن و فاطمه ات را که از این شورش و تهدید تن زینب و کلثوم و حسین و حسن و فاطمه لرزید، کشیدند ز دل ناله که ای ختم رسل سر به درآور ز دل خاک و ببین غربت ما را


***

در آن حادثة شوم به اذن علی آن رهبر مظلوم که مظلومی او تا ابدالدهر بود بر همه معلوم، مه برج حیا فاطمه آمد پس در گفت که ای قوم ستمکار به جرأت شده با ذات خدای احد قادر دادار، پس از رحلت پیغمبرش آمادة پیکار، چه خواهید ز آل نبی و شیر خدا حیدر کرار، ندیدید که ما در غم پیغمبر اکرم همه هستیم عزادار، دریغا که همان عهدشکن های دو روی همه غدار عوض شرم و حیا پاسخشان شد شرر نار، ز بیت¬الحرم وحی بر آمد شرر و دود سوی گنبد دوار، خدا داند و زهرا که چه رخ داد میان در و دیوار، چه با فاطمه از آن لگد و ضربت در شد به هواداری او محسن ششماهه سپر شد به خدا زودتر از مادر مظلومة خود گشت فدا شیر خدا را

***
 نفس فاطمه از درد درون قفس سینة افروخته پیچید که می خواست شود زیر و رو از نالة او شهر مدینه که به هم ریخت نظام فلک از نالة یک یا ابتایش چه بگویم که سخن در جگرم لختة خون گشته و انگار که بازوم شکسته است و یا درد کنم در دل و در سینه و در پهلویم احساس و یا مانده به رویم اثر سیلی و انگار که پشت در آن خانه ز شلاق ستم گشته تنم یکسره مجروح نه آخر مگر از آب و گل فاطمه کردند مرا خلق، نباشم به خدا شیعه اگر حس نکنم آن همه دردی که فرو ریخت به جان تن زهرا به تن پاک و شریفی که محمد زده گل بوسه چو آیات خدا بر همه اعضاش به قرآن بود این درد درون تن ما تا پسرش مهدی موعود بیاید شرر آتش جان و دل کل محبان علی را بنشاند ز عدو دادِ دل مادر مظلومة خود را بستاند، بگشایید به تعجیل ظهورش همه شب دست دعا را

***
 به خدایی خداوند در این صحنة ایجاد علی دوست¬تر از فاطمه نبود به پیمبر قسم از فاطمه بایست بگیریم همه درس ولایت، به علی دوستی فاطمه سوگند بخوانید به تاریخ و ببینید که با پهلوی بشکسته و بازوی ورم کرده و با سقط جنینش ز فشار در و دیوار و کبودی رخ چون گل یاسش به دفاع علی از جا حرکت کرد سپس یک تنه استاد و ندا داد که من در دل دشمن تک و تنها به علی یاور و یارم، نگذارم نگذارم که شود یک سر مو از سر او کم، منم و مهر و ولایش سر و جانم به فدایش، ز ازل گفتم و گویم که علی هست من و من همه اویم به خدا یا که علی را به سوی خانه برم یا که چو شش¬ماهة خود کشته در این راه شوم این من و این بازو این صورت و این سینه و این محسن مظلوم، بگیرم جلو فتنه و بیداد شما را

***
بعد از این فاجعه شد دست ستم باز و دگر کشتن اولاد علی تا ابد الدهر شد آغاز شروعش ز در خانة زهراست سپس کشتن مولا پس از آن قتل حسن پس از آن فاجعة کرب و بلا ریختن خون حسین ابن علی بود و جوانان بنی هاشم و هفتاد دو سرباز رشیدش پس از آن کودک شش ماهة معصوم شهیدش چه شهیدان عزیزی که از این سلسله تقدیم خدا گشت یکی مالک اشتر یکی عمار یکی میثم تمار یکی حجر و رشید است و سعید ابن جبیر است هزاران و هزاران و هزاران تن از اینان که بریدند سر از پیکرشان فرقة اشرار به این جرم که بودند طرفدار علی حیدر کرار و هنوز از دم شمشیر سقیفه به ستم خون محبان علی ریزد و ریزد مگر آن روز که مهدی بستاند ز عدو داد تمام شهدا را.

تسلیت باد رفیق...


[ یکشنبه 2 بهمن 1390 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

هر چه میخواهم واژه ها را کنار هم بگذارم نمی شود!

انگار واژه ها هم چله نشین  شده اند...

حکایت ما و حسین (ع) ؛

حکایت عطش است و آب...

و حالا؛

آب نیست...

اما حکایت ما و جمعه ها هم برای خودش حکایتی وصف نشدنیست...

مولای من!

نبودن شما هم؛

نه اینکه نبودنتان برایمان عادت شده باشد؛

نه...

خدا آن روز را نیاورد...

اما...

اما؛

کلافه شدیم...

دیگر بس است؛

بیا  و نجاتمان بده...

 

اربعین فراموشم نکن رفیق...


[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 10:26 ق.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]
 

میگن آیت الله اراکی امیر کبیر رو در خواب دیدند که دارای مقام و منزلت رفیعی در عالم برزخ بود.
علت رو از امیر کبیر پرسیدند و اون گفت که وقتی که در حمام فین رگهایم رو بریدند تشنگی بر من غلبه کرد.خواستم که آب طلب کنم .
ناگهان به خودم گفتم میرزا دو تا رگ از تو بریدند اینطور چرا بی تابی می کنی،چه کشید پسر فاطمه (س) ؟!؟اشک در چشمانم حلقه زد...

وقتی صورتم را بر خاک گذاشتند حضرت اباعبدالله الحسین (ع) بالای سرم حاضر شده بودند و به من فرمودند:

به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی و آب ننوشیدی،این هدیه ی ما در برزخ تا درقیامت جبران کنیم....

قسمتی از یاد داشت یکی  از شهدای تفحص شده کانال کمیل در عملیات والفجر مقدماتی  فکه :
امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم .آب و غذا را جیره بندی کرده ایم .شهدا در انتهای کانال کنار هم قرار دارند.دیگر شهدا تشنه نیستند...

فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه...

زندگی جاریست رفیق...


[ پنجشنبه 22 دی 1390 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]
دوست عزیز سلام ،

امید که همواره خوب و خوش باشی ، بدینوسیله به اطلاع شما میرساند مرکز آموزش علمی – کاربردی رعد واقع در شهرک غرب تهران ، اولین دانشگاه کاملاً مناسب سازی شده جهت استفاده افراد دارای معلولیت جسمی – حرکتی در ایران می باشد که از مهرماه 1390 رسما آغاز به کار کرده است . متاسفانه هنوز بسیاری از افراد دارای معلولیت از وجود چنین دانشگاه مناسب سازی شده ای بی اطلاع هستند . لذا از شما دوست خوبم خواهشمندم تا با ارسال این اطلاعیه ما را در زمینه اطلاع رسانی به افراد دارای معلولیت که براحتی و بدون دغدغه پله و یا سرویس بهداشتی و ... ، میتوانند از امکانات چنین مکانی بهرمند گردند یاری فرمایید . ضمنا عزیزان می توانند پوستر زیر را بر روی وب سایت و یا وب لاگ خود نیز به نمایش بگذارند.

پیشاپیش از لطف و همکاری شما سپاسگزاریم

روابط عمومی مرکز آموزش علمی – کاربردی رعد


[ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.
مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در
رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم
تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست
نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟
فقط اونقدری که بتونم نون بخرم
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- باشه برات می خرم
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای
زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای
موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم
است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو ... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو ... تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار،
موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همة
این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که
دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو
اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.
- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم
- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی
فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
- و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.
یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر
بزرگی بشم.
- پدرم سالهاست که زندانه
- مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را
پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را
همراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر
روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی
توسط حقیقت ها ، عاجزیم

زندگی جاریست رفیق...


[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 01:23 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]
سلامتیه اون بچه ای که.....
10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت.....
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت....
... ... ... ... ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...!!!
..
باباش گفت چرا گریه میکنی..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...!
 
 
زندگی جاریست رفیق...

[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 01:13 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

گفت و گویی که در مدرسه بین پسر دوستم (حمیدرضا) و خانوم معلم رد و بدل شده:

معلم: حمیدرضا جان تو بسیجی هستی پسرم؟!

حمیدرضا: نه خانوم ما اصفهانی هستیم!!!!!!!!!!!!!

دوست عزیزم؛ قربونت برم؛ فدات بشم؛ خودت بسیجی؛ شوهرت بسیجی؛ برادرات بسیجی؛ کل خاندان و جد و آباد و دوست و رفیقات خیر سرشون بسیجی؛ لا اقل معنی بسیجی رو به بچه یاد میدادی که اینجوری سر کلاس سوتی نده......

پ. نوشت: حمیدرضا کلاس اولیه...

زندگی جاریست رفیق...


[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 02:41 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

دختر عمه م داره از فاصله سنی خودش و شوهرش زمان ازدواج برامون میگه و اینکه چقدر شکسته شده و همسرش از اون جوون تر مونده...

میگه مسعود از من یک سال و نیم بزرگتر بود...

نوه عمه م (خواهرزاده ش) میگه: الان هم یک سال و نیم بزرگتره؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

پ نه پ !!! دیدن با هم تفاهم ندارن؛ مسعود رفت تو فریزر خاله جانت رفت تو ماکروفر؛ الان خاله ت از شوهر خاله ت سه سال بزرگتره...!!!!!!!!!!!

آخه بچه جون یه ذره فک کن بعد حرف بزن...

زندگی جاریست رفیق...


[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 02:37 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

تا یادم نرفته میخوام براتون عکس های فینگیلی رو بذارم که پارسال همین موقع ها منتظر اومدنش بودیم و بهمن ماه بود که به جمع خانواده ما اضافه شد. پارسال عکس های بدو تولدش رو گذاشتم و امسال بعد از یک سال عکس های آلاگارسون شده ش رو نشونتون میدم.

یکی نیست بگه آخه فینگیلی تو یه ذره ای آتلیه رفتنت به چیه؟!!!

من که عمه ی توام هنوز تو خوابم هم آتلیه ندیدم حالا تو واسه من قر و قمبیل بازیت گرفته؟!!

عکس های پارسال (بدو تولد)

           

 

و اما... (عکس های آلاگارسونی)

              

              

البته یک سری عکس جذاب تر هم بود که هرکاری کردم نتونستم آپلودشون کنم اما در تلاشم تا در اسرع وقت به نمایش بذارمشون...

خدا بگم این مامان و باباها رو چی کارشون کنه با این مدل نذر هایی که میکنن!!

نذر کردن به وزن موهای بچه طلا ببرن حرم امام رضا (ع) !!!

من فکر نمیکنم امام رضا (ع) هم راضی باشه که سر زمستونی بچه طفل معصوم رو کچل کنید...

خلاصه که الان مهتاب خانوم ما دیگه شبیه عکس های بالا نیست!!!!

برای سلامتی همه ی دردونه ها و مغز بادوم ها همچنین برادرزاده های من؛ می نویسم! شما هم بخونید!

لا اله الا الله... ماشاء الله... سبحان الله...

توکلت علی الحی الذی لا یموت والحمدلله الذی لم یتخذ صاحبتا و لا ولدا ولم یکن له شریک فی الملک و لم یکن له ولی من الظل و کبره تکبیرا...

الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر...

زندگی جاریست رفیق...


[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 02:05 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

منی که مایه ی ننگم به حد رسوایی

چگونه از تو بخواهم به دیدنم آیی

چو خویش یار تو دیدم چه نیک فهمیدم

عزیز فاطمه؛ مهدی؛ چقدر تنهایی...

 

و عجل اللهم فی فرج مولانا صاحب العصر و الزمان (عج)

زندگی جاریست رفیق...

 


[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

سلام دوست جونی های عزیزم...

من برگشتم! البته نرفته بودم فقط کمی بی حوشله و کم همت شده بودم! دلم برای همه تون تنگ شده؛ دلم برای نوشتن تو این دفتر مجازی هم تنگ شده؛ دلم برای نظراتتون تنگ شده؛ خیلی وقت بود که دیگه حس و حال و دل و دماغی واسه م نذاشته بودن که بخوام بیام و از اتفاقات و روزمرگی هام براتون تعریف کنم؛ اما دوباره عزمم رو جزم کردم و میخوام شروع کنم...

راستی؛ عزاداری هاتون قبول...

زندگی به جریان افتاده رفیق...


[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 12:29 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

آقای وزیر ورزش! به ما می گویند حقوقمان را از شما بگیریم

 

جمعی از دبیران و خبرنگاران خبرگزاری برنا در نامه ای که خطاب به وزیر ورزش و جوانان در فضای وب منتشر کردند از موج گسترده تحقیر خبرنگاران و پرداخت ناعادلانه حقوق در این خبرگزاری شکایت کردند.
شفاف: جمعی از دبیران و خبرنگاران خبرگزاری برنا در نامه ای که خطاب به وزیر ورزش و جوانان در فضای وب منتشر کردند از موج گسترده تحقیر خبرنگاران و پرداخت ناعادلانه حقوق  در این خبرگزاری شکایت کردند.

به گزارش
شفاف، در بخش ابتدایی این نامه آمده است: ما قشر خبری هر گاه بخواهیم با مسئولی صحبت کنیم شاید به قدر مردم عادی برایمان سخت نباشد  و با هزار لینک و رابطه خبری می توانیم راهی برای دیدن آن مسئول پیدا کنیم اما چند وقتی است که دلمان می خواست با شما صحبت کنیم و از روزهایی بگوییم که پشت سر شما ایستادیم و در خبرگزاری که حال فرزند وزارت خانه شما شده است کار کردیم البته بدون دریافت حقوق.

در این نامه تاکید شده است: آقای وزیر! ما نه دنبال جو سازی رسانه ای هستیم و نه دنبال اهدافی که به ناکجا آبادها ختم می شود ما فقط دنبال حقمان بودیم و هستیم حقی که به حق ضایع شد و به حق صدای بچه هایی که انصافا متعهد به نظام هستند را درآورد. از شهریور 90 حقوق نگرفتیم  و دم نزدیم . هر روز استعفا و اخراج همکارانمان را به چشم می دیدیم و باز راه بجایی نداشتیم. آن موقع شما مشغول دیدار و نشست های معارفه بودید  و گاه با کارکنان سازمان تربیت بدنی دیدار می کردید و دغدغه هایشان را می شنیدید و گاه با پرسنل سازمان ملی جوانان اما هیچگاه با برنایی ها دیدار نداشتید و هیچگاه در برنامه قرارهای روزانه به ما وقت ملاقات ندادید.

بنا بر این گزارش در بخش دیگری از این نامه آمده است : در این مدت هیچ کس دنبال گرفتن حق ما نبود ما مدیر عامل داشتیم، ولی در واقع نداشتیم. ما امور مالی و اداری داشتیم، اما نداشتیم. ما حتی کسی را نداشتیم که بگوییم حقوق ما چه شد؟ حرف زدن از حقوق در برنا خط قرمز بود و هر که از این خط قرمز رد می شد جوابش چند جمله تاریخی از مدیر عامل بود: «نمی توانید تحمل کنید بروید! بی عرضه گی خودتان است بروید از وزیر حقوقتان را بگیرید». و ما قشر خبری که ادعای حمایت از حقوق مردم را داریم حتی نمی توانستیم عریضه بنویسیم و شکایت کنیم چرا که کسی جواب ما را نمی داد.

این خبرنگاران در ادامه خطاب به وزیر ورزش و جوانان نوشته اند : قصه را کوتاه کنیم برایتان؛ دلمان سوخت به حال خودمان و سرانجام شال و کلاه کردیم سوی سئول. برخی ها هم که هنوز مانده بودند آنها هم نامه نوشتند برایتان، نمی دانیم چقدر در جریان این گلایه نامه ها هستید اما در بخش دیگری از این نامه با اشاره به شکایت برنایی ها از وضعیت نامناسب این خبرگزاری تاکید شده است: ما نامه نوشتیم و امضا زدیم پایش که مدیر عامل ما دلش برای ما نمی سوزد و صلاحیت مدیر عاملی ندارد و الان شده است ستاره سهیل و ما پیدایش هم نمی کنیم...نوشتیم و گفتیم که ما نگرانیم از اینکه حقوق واریزی ما بعد از چهار ماه بی انصافانه پرداخت شود و برخی! که نمی دانیم که هستند حق بچه ها را ضایع کنند. اما همان روز بعد چهار ماه که ما در سئول بودیم و بی خبر و نگران، حقوق شهریور و مهر واریز شد آنهم با بی انصافی تمام؛ خبرنگار از آبدارچی و نظافتچی کمتر حقوق گرفت، دبیر اندازه خبرنگار حقوق گرفت و حساب برخی از بچه ها بلوکه شد تا نگرانی ها رنگ واقعیت بگیرد و تمام خستگی ها برجانمان بماند.

در پایان نامه این خبرنگاران آمده است: آقای وزیر نامه آنلاین نوشتیم که بگوییم می دانیم چقدر سرتان شلوغ است و وقت ندارید ما را ببینید می دانیم که دغدغه داشتن برای 20 میلیون جوان، وقت سر خاراندن برایتان نگذاشته. اما ما هم جوانیم ما هم جزو همان 20 میلیون نفر هستیم، ما هم میانگین سن مان بیشتر از 28 سال نمی شود. و از همه مهمتر ما خبرنگاریم که بازوهای یک مجموعه محسوب می شوند.

دیگر حتی وقت ملاقات با شما را هم نمی خواهیم، دیگر حتی حوصله آمدن به سئول را هم نداریم، فقط می خواهیم که از بازرسانتان بخواهید که اسناد را بررسی کنند و گزارشات را بخوانند، میزان پرداختی ماه‌های قبل از شهریور را ببینند و آنگاه فقط به ما بگویند حقوق ضایع شده برنایی ها کجا رفته است؟

اسامی خبرنگاران امضا کننده این نامه در پایگاه خبری شفاف موجود است.
اگر جناب وزیر به این نامه پاسخ دهد؛ شاید زندگی باز هم جاری شود رفیق...

[ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

آقای وزیر ! حقوق 60 جوان را پایمال کردید؛ جواب 20 میلیون جوان را چگونه می‌دهید؟!

آیا وزیری که نمی تواند حقوق 60 جوان زیر 30 سال را بدهد می تواند برای 20 میلیون جوان ایرانی ادعای وکالت و پشتیبانی کند؟ آیا در جامعه ای وقتی حقوق بر حق افرادی که خود گوش و چشم مردم اند به این راحتی پایمال می شود می توان به برقراری عدالت چشم دوخت؟!

شهریور سال 86 بود که خبرگزاری برنا یا بنام آن زمانش «شبکه خبری برنا» با حضور رئیس جمهور افتتاح شد. افتتاح این شبکه خبری در حالی اتفاق افتاد که حضور شخصیت دوم ممکلت در افتتاح آن، خبر از روزهای پر از موفقیت و حمایت بی چون چرای دولتیان برای تامین منابع مالی آن می داد این مسئله خود برگه برنده ای بود برای جذب نیروی هایی که میانگین سن آنها از 25 سال تجاوز نمی کرد .

روایت اول؛ امیرحسین مدنی و تلاش برای دیده شدن

برنا با تمام نیروی جوانش و با مدیریت «امیرحسین مدنی» شروع به کار کرد. کسی که تمام همت خود را گذاشته بود تا برنا در میان هیاهو و رقابت سنگین رسانه ای جایی برای خود باز کند. او از تمام روابط خود بهره گرفت  و چندین نیروی قوی و صاحب نام در عالم رسانه را به خدمت خود در آورد؛ افرادی که شاید هر کدام در عالم مطبوعات وزنه ای محسوب می شدند. به اعتقاد بسیاری برنا در آن زمان بهترین دوران خبری خود را سپری می کرد. اما بر امور انسانی و اداری این شبکه خبری جوی سنگین قالب بود یادآور می شود که در این دوران حقوق پرسنل با وجود اینکه پایین بود  اما سر وقت پرداخت می شد و بیمه ای به کارکنان تعلق نمی گرفت.

روایت دوم؛ صادق مهدی غفرانی؛ افزایش حقوق و ریزش نیروها

درحالی برنا روزهای اوج خود را سپری می کرد که در یک اقدام ناگهانی «صادق مهدی غفرانی» که رابطه بسیار نزدیکی با وزیر ارشاد وقت و همچنین بهداد مدیر عامل وقت خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران داشت در آبان 87 با حکم رئیس سازمان ملی جوانان بجای وی تکیه زد. غفرانی در حالی وارد این خبرگزاری شد که با برخی از نیرو ها و دبیران برنا مخالف 100 درصدی بود و در همان روزهای اول بسیاری از نیروها یا استعفا دادند و یا اخراج شدند. وی افرادی غیر حرفه ای را در چند ماه نخست در مسند دبیری این خبرگزاری منسوب کرد اما کم کم با شناخت نیروها رویه کمی به سمت حرفه ای شدن تغییر کرد.

اما حاشیه های این خبرگزاری در زمان مدیریت وی به بالاترین حد رسیده بود و درست در نزدیکی انتخابات ریاست جمهوری چندین نفر به خاطر اینکه در ستادهایی به غیر از ستاد احمدی نژاد فعالیت داشتند اخراج شدند. با این وجود وضعیت حقوقی برنا در این زمان با رایزنی های این مدیر در بهترین شرایط قرار داشت و برنا از شبکه خبری تبدیل به خبرگزاری شد. اما بطور کلی این مدیر رابطه چندان خوبی با سازمان ملی جوانان و مدیر تازه اش «مهرداد بذرپاش» نداشت و بیشترین روابط کاری از طریق خبرگزاری ایرنا و مدیر وقتش بهداد پیگیری می شد. برخی معتقدند شروع افول برنا در زمان این مدیر کلید خورد.

روایت سوم؛ پرویز کرمی؛ تلاشی برای وضعیت بهتر

مرداد 89 «پرویز کرمی» معاون وقت مهردادبذپاش مدیر عامل برنا شد تا تمام شایعات درباره اختلاف غفرانی با بذرپاش به حقیقت بپیوندد، کرمی که در فضای فکری بذرپاش حرکت می کرد بیشتر تمایل به اجرای بی چون چرای دستورات بذرپاش در برنا داشت. وی توانسته بود بودجه های کلانی را برای برنا بگیرد که البته هیچ کدام از این بودجه ها نصیب برنا نمی شد. رابطه بسیار نزدیک وی با بذرپاش عاملی بود که حقوق کارکنان برنا که اینبار از طریق روزنامه ایران پرداخت می شد با رایزنی دوستانه بذرپاش و «کاوه اشتهاردی» مدیر مسئول وقت ایران سر وقت و بی معطلی پرداخت شود و همچنین برنایی ها بعد 3 سال زیر چتر بیمه این خبرگزاری قرار بگیرند

روایت چهارم؛ امیرحسین انبارداران؛ نوکری وزیری که دلش به حال کارکنان خودش هم نمی سوزد

اما دوران مدیریت کرمی چندان دوام نیاورد و سرانجام «امیر حسین انباداران» در اسفند 89 به سمت مدیر عاملی این خبرگزاری منصوب شد. انتخاب وی به عنوان مدیر عامل در حالی اتفاق افتاد که مهر داد بذرپاش بدلیل انتقاد از مشایی چندی قبل از این انتصاب برکنار شده بود. نکته جالب اینکه همچنین چندی بعد کاوه اشتهاردی بدلیل عدم همسویی با تفکرات مشایی از مدیرمسئولی ایران کنار رفت تا امیر حسین انبارادان که در جلساتی صراحتا به خبرنگاران گفته بود: «من حامی مشایی هستم و شما باید حامی او باشید» هیچ مخالفی را در این راه در کنار خود احساس نکند. در زمان مدیریت وی جوانفکر که یدی طولی در حمایت از مشایی داشت بر مسند مدیر مسئولی روزنامه ایران و خبرگزاری جمهوری اسلامی تکیه زد تا شاید مسیر همکاری ها! هموار تر شد.

اما در این دوران برنا وحشتناک ترین روزهای خود را سپری کرد . عدم پرداخت حقوق و ریزش نیروها بدون هیچ پاسخی از سوی مدیر عامل ادامه داشت تا اینکه به خبرنگاران قول داده شد تا اگر «عباسی» رای اعتماد را از مجلس بگیرد وضعیت برنا تغییر محسوسی را خواهد داشت و حقوق های معوقه این خبرگزاری پرداخت می شود اما این اتفاق نیفتاد و از پایان مرداد خبرنگاران هیچ حقوقی را دریافت نکردند تا به امروز.

 وزیر جدید نیز که هیچ تمایلی برای بهبود  وضعیت برنا نداشت تنها با پیام و پسغام از مدیریت و خبرنگاران می خواست که همسو با سیاست های او حرکت کنند. او بعد از محکم شدن جای پایش به مدیر برنا گفت که اولویت های من «ورزش، ورزش، ورزش و جوانان» است بنابراین بیهوده وقت خود را صرف موضوعات فرعی نکنید.

 این اظهار نظر وزیر در حالی در میان خبرنگاران برنا نشر پیدا می کرد که انبارداران در جلسه ای با سرویس ورزشی برنا به دبیر این سرویس اعلام کرد «شما باید نوکری آقای عباسی کنید» و دبیر مربوطه بعد از اعلام استعفا در جواب گفت «من نوکری پدرم را هم نمی کنم چه برسد...».

امروز در حالی این یادداشت توسط یکی از خبرنگاران برنا که تمام دوره های مدیریتی را دیده است نوشته می شود که هنوز خبری از حقوق های به حق خبرنگاران این خبرگزاری نیست و هیچ کس هم مسئولیتی در قبال این حقوق به گردن نمی گیرد.نکته جالب اینکه چند روز پیش یکی از خبرنگاران برنا که برای درمان فرزندش به بیمارستان مراجعه کرده بود متوجه شده که بیمه خبرنگاران این خبرگزاری از شهریور ماه قطع شده است و زمانی که نسبت به این قضیه اعتراض کرده  انباداران به وی گفته است: بی عرضگی از خودتان است بروید از وزیر شکایت کنید.

البته از آن طرف قضیه پیگیری های خودجوش خبرنگاران برنا حاکی از این است که معاونت اداری و مالی وزارت ورزش و جوانان هر گونه قردادی را با برنا تکذیب می کند و به خبرنگاران شاکی اعلام کرده که شما هیچ قراردادی با ما ندارید!

برنا که روزی با دست شخصیت دوم مملکت متولد شد امروز در حالی نفس های آخر خود را با کمتر از 10 نیرو و در سکوت محض دولتیان و مسئولان می کشد که وزیر به اصصلاح ورزش و جوانان آنقدر سرش شلوغ است که یکبار حتی در این مدت وزارت، نماینده ای برای بررسی وضعیت خبرگزاری به برج سایه نفرستاده است و هرگز در هیچ دیداری برنایی ها را به دعوت نگرفت تا معلوم شود جوان و برنا در اولویت های آقای وزیر که قرار است وکیل  20 میلیون جوان ایرانی باشد چه جایگاهی دارد.

و حال تنها جای سوال می ماند که آیا وزیری که نمی تواند حقوق 60 جوان زیر 30 سال را بدهد می تواند برای 20 میلیون جوان ایرانی ادعای وکالت و پشتیبانی کند؟ آیا در جامعه ای که رهبر فرزانه اش دائما تاکید به رعایت حق و حقوق اقشار مختلف جامعه از سوی دولتیان دارد دارند، اما حقوق بر حق افرادی که خود گوش و چشم مردم اند به این راحتی پایمال می شود می توان به برقراری عدالت چشم دوخت؟!

فکر میکنی با وضعیتی که در حال حاضر داریم زندگی چه وضعیتی دارد رفیق؟؟؟!!!


[ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

 

الا مس ها که در گرد و غبارید، به اکسیر ولایت دل سپارید

طلا آنوقت طلای ناب گردد، که در حرم ولایت آب گردد

نماز بی ولایت بی نمازیست، تعبد نیست نوعی حقه بازیست

ولایت چیست در خون قوطه خوردن، کلید سینه بر مولا سپردن

حسین ابن علی در خون شناکرد، مرا با این حقیقت آشنا کرد

ولایت بی بلا معنا ندارد، نجف بی کربلا معنا ندارد

ولی ظاهر وباطن کجایی، نقاب از چهرخود کی میگشایی

بیا موعود هنگام قیام است، جهان مجذوب یه جو التیام است

زمان لبریز شوق و انتظار است، زمین بر رجعتت امیدوار است

بیا امشب شب قدر است مارا، علم دار تو در سطح است مارا


[ دوشنبه 23 آبان 1390 ] [ 09:06 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

هزاران کاخ در عالم، هزاران قصر مستحکم

جواهرهای دنیایی، هزاران روح در پیکر

هزاران دست، هزاران چشم، هزاران زلف چون عنبر

قسم بر آیه اطهر، قسم بر سوره کوثر

که اینهایی که من گفتم نمی ارزد

به یک موی امیرالمومنین حیدر

 

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت امیرالمومنین علیه السلام.

عیدت مبارک رفیق...

 


[ دوشنبه 23 آبان 1390 ] [ 08:50 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

دلم هوای کوی رضویت رو کرده؛ دارم لحظه شماری می‌کنم؛ از الان که ساعت 22 روز دوشنبه است و دارم به کلیدهای این جعبه جادویی می‌زنم تا زمانیکه به آسمان مشهدت برسم 43 ساعت مانده...

لحظه شماری می‌کنم زمانی رو که روبروی گنبد و گلدسته هایت قرار می‌گیرم و فارغ از عالم و آدم میشوم و خودمو بر سنگ فرش‌های صحن جمهوریت رها می‌کنم.

دلم در تکاپوی لحظه ایه که همهمه‌ی مردم در شب شهادت دردونه‌ت؛ نوید از شفا گرفتن کوری مطلق و فلجی مادرزاد میده. تاب آوردنش سخت است، از حالا می‌تونم بغض رو تو گلوم و اشک رو تو چشمام حس کنم؛ وقتی عنایت شدگان درگهت روی دستان پر مهر ملتمسین دعا به دارالشفا می‌رن.

ازت ممنونم که دل شکسته‌مو روز ولادتت دیدی و برای دعوت کردنم درنگ نکردی...

ازت ممنونم که به گناه کاری من کاری نداشتی و مهربونیت رو باز هم بهم ثابت کردی...

می‌دونم که می‌خوای شرمنده‌م کنی و من آدم نمیشم...

می‌دونم که انقدر خجالتم می‌دی، انقدر می‌طلبی تا یه روز سرافکنده و نادم از همه گناهانم بیام پابوست. منظورم این نیست که الان از گناهام پشیمون نیستم؛ پشیمونم، از هر دفعه بیشتر، ولی یقین دارم که تو بزرگوار تر از اینایی که بخوای  دست رد به سینه عاشقت بزنی...

ممنونتم؛ از همیشه بیشتر؛ ممنونتم که تا دلم هوای گنبد و بارگاه طلاییت رو کرد، دعوتم کردی...

کمکم کن مهمون خوبی برات باشم آقاجون، کمکم کن آخرین باری باشه که با یه کوله بار گناه و یه روی سیاه میام پابوست، کمکم کن وقتی اومدم و برگشتم؛ دفعه بعد پاک پاک بیامو روبروی گنبدت وایسم و با دلی که خالی شده از گناه و معصیت بهت سلام بدم...

آقاجون؛ کمکم کن...

آقاجونم؛ مطمئنم که روز ولادتت رو فراموش نمی‌کنی؛ هیچکس روز ولادتش رو یادش نمی‌ره؛ مطمئنم که یادته چی شد که دلم خیلی شکست؛ تو رو به اون دل شکسته قسم می‌دم؛ کاری به این جسم پرگناهم نداشته باش و اینبار دست خالی برم نگردون...

دوست اونه که دوستش رو نگاه کنه؛ اگه دردی می‌بینه دوا کنه

تو که آخر گره رو وا می‌کنی؛ پس چرا امروز و فردا می‌کنی؟!!!

نذار بیش ا این زخم زبون بشنوم؛ نذار بیش از این نگاه و حرف تحمل کنم؛ خودت می‌دونی که زخم زبون از سم کشنده تره؛ پس کمکم کن خلاص بشم از این حرف...

دلمو گره زدم به پنجره ت دارم میام؛ دوست دارم تا می‌رسم این گره ها رو واکنی...


[ دوشنبه 2 آبان 1390 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]
تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی/ خبرنگار اجتماعی برنا

 

به سال های پشت سرم نگاه می کنم، چشمانم را می بندم و به تداعی روزها و خاطراتی می نشینم که لیاقت پیدا می کردم و به پابوس می رفتم. شرح حال و هوای حرم در شب و روز ولادت شاه خراسان سخت است، برای حقیری که حتی در روزهای دیگر سال هم به راحتی لایق زیارت مولا نمی شود، چه رسد به ایام ولادت.

اما آنچه که به نظر می رسد، این است که شهر مقدس مشهد در این روزها باید غرق نور باشد. از کوچه پس کوچه های حرم که گذر می کنی و از اطراف به بهشت می رسی، نوبت به انتخاب مسیر می رسد.

اینجا مشهد است، سرزمینی که همه انتظارش را دارند. سالانه هزاران شاید میلیون ها نفر به زیارت آقا می آیند و می روند و این گنبد طلایی علی بن موسی الرضا (ع) است که در وسط شهر میدرخشد و خودنمایی می کند.

از کدام صحن وارد شوم، هر کدام حال و هوای خود را دارد و خاطرات خاصی را برای آدمی به همراه دارد. صحن امام خمینی، صحن انقلاب، صحن جامع رضوی، صحن غدیر، صحن کوثر، صحن هدایت و ...

پیشنهاد این است که برای ورود باب الجواد را انتخاب کنی «باب الجواد راه ورودی به قلب توست/ حاجت رواست هر که از این راه می رود»

آنچه که جلب توجه می کند و قدم را همانجا محکم می کند تا سلامی از صمیم قلب به آقا بدهی و بعد وارد شوی، گنبد و گلدسته های طلایی است. این خیابان ها نیستند که حرم را احاطه کرده اند، بلکه این حرم سلطان خراسان است که به این شهر و مردمانش نظر دارد. پس فرقی نمی کند که از کدام باب وارد شوی. من از باب الجواد، تو از باب الرضا و دیگری از صحن جامع رضوی.

مهم نیست کجایی، مهم نیست در کدام صحن، کدام بَست و کدام رواق نشسته باشی، مهم نیست نماز زیارت را در کدام گوشه حرم به اقامه بایستی، مهم این است که هرکجا باشی آقا در دل توست. مهم این است که او طلبیده باشد و خوانده باشدت، مهم این است که پایت را که برهنه کردی، اذن دخول را که بر زبان جاری کردی، نگاهت که به گنبد و بارگاه ملکوتی اش افتاد، دست ادب به سینه گذاشتی و سلام دادی، اشک امانت ندهد. آن وقت است که صدای لبیک را در پاسخ به اذن دخولی که قرائت کرده ای می شنوی و می توانی قدم به حرم بگذاری.

اوست که نشسته در نظر و اوست که نشسته در قلب و روح و جانت و اوست که دل را مطمئن می کند و روح را پران و جان را آرام. رضایت را در روح کبوتران می بینم و با سکوت زیارت می کنم و با توجه و اخلاص روحم را به سوی آقایم پرواز می دهم.

صدای درد و دل و هق هق مردم را به گوش جان می شنوی، آن زمان است که دوست داری قطره قطره اشک ها را به تبرک به سر و صورت بِسایی، رو به روی حرم بایستی، گنبد را نگاه کنی و هر چه در دل داری تنها در یک سلام و یک صلوات به زبان جاری کنی...

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)...

اللّهمَ صَلّ عَلی عَلیّ بن موسَی الرضَا المُرتَضی الامَام التَّقی النّقی و حُجَّتِکَ عَلی من فَوقِ الاَرض و مِن تَحت الثَّری، الصدّیق الشَریف، صَلوۀ کَثیرۀ، تامَۀ زاکیَة مُتواصِلۀ متواتِرَۀ مترادِفَۀ کَاَفضَل ما صَلَّیتَ عَلَی اَحَدٍ مِن اَولِیائِک.

زیارت قبول و عیدت مبارک رفیق...


[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

دل من گم شد، اگر پیدا شد؛ بسپارید امانات رضا

و اگر از تپش افتاد دلم، ببریدش به ملاقات رضا

از رضا خواسته ام تا شاید، بگذارد که غلامش بشوم

همه گفتند محال است اما، دلخوشم من به محالات رضا

 

عید بر عاشقان مبارک باد...


[ شنبه 16 مهر 1390 ] [ 09:26 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]

تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی/ خبرنگار اجتماعی برنا

        

 صحن آیینه، گنبد طلا و مناره های بلند لاجوردی، اینجا شکوهی آفریده اند دیدنی. نوشیدن جرعه ای از سقاخانه حرم به رسم تیمم و تبرک، عطش جان را فرو می نشاند. در این آستانه، بانگ طبل های نقاره خانه، دل های خواب زده را به بیداری نوید می دهد و انبوه دل های بیدار همراه کبوتران حرم به پرواز در می آیند.

احمد اقوام شکوهی متولد 1305 و سرنواز نقاره خانه حضرت است و از 19 سالگی به نقاره زنی مشغول است. می گوید: 66 سال است که هر روز صبح و شب نقاره می زند و افتخار داشته 66 تولد امام رضا را در خدمت نقاره خانه حضرت باشد.

- آقای اقوام شکوهی فکر می کنید تا کی توفیق نقاره زنی حضرت را داشته باشید؟

من گفته ام که تا وقتی خداوند عمر بدهد و تا زمانیکه حضرت رضا (ع) من را بخواهد، دست از نقاره زنی نمی کشم.

- چه ساعت هایی نقاره می زنید؟

هر روز صبح و شب. 20 دقیقه قبل از طلوع آفتاب شروع می شود تا زمانیکه آفتاب کاملا طلوع کند و 20 دقیقه مانده به غروب آفتاب شروع می کنیم تا زمانیکه آفتاب کاملا غروب کند. در ایام ولادت 1 ساعت بعد از غروب آفتاب در شب تولد نقاره می زنیم که به نقاره شب عید معروف است و همچنین صبح روز تولد 1 ساعت بعد از طلوع آفتاب نقاره زده می شود که به نقاره روز عید معروف است.

نقاره نوازی که به آن نوبت نوازی و نفیر نوازی نیز گفته می شود، آیین باستان و پیشینه ای کهن دارد و از سالیان دور بر فراز امارات حکام نواخته می شد و از علایم حاکمیت و قدرت بود.

سوابق نقاره خوانی در آستان مقدس رضوی به قرن نهم باز می گردد. آیین نقاره نوازی در بارگاه رضوی که سلطان سریر ارتضاء است به نشان شکوه و جلال آن بارگاه و تکریم آن امام رئوف معمول گردید و جزء رسوم آن حرم مطهر درآمد.

نقاره
زنان یازده نفر هستند و به نوبت انجام وظیفه میکنند. در آستان قدس به آنها «عملهی شکوه» میگویند. نقاره به وسیله «طبل» و «کرنا» نواخته میشود. طبلها ذکری ندارند و فقط به عنوان «کوس شادمانه » و همنواز از شروع تا خاتمه با کرناها نواخته میشوند. در صورتی که کرناها ذکری دارند که سینه به سینه تا به امروز نقل شده است و بدین شرح است:

دست اول: «سرنواز»، سردسته کرنا نوازها، کرنا را به طرف گنبد حضرت به عنوان سلام میگیرد و میدمند: «سلطان دنیا و عقبی علی بن موسی الرضا »

پس نوازان که تعداد آنها چهار نفر است، جواب میدهند: «امام رضا»

سرنواز مجدداً با سر کرنا به طرف گنبد حضرت اشاره میکند و چنین مینوازد: «امام رضا»

پس نوازان جواب میدهند: «غریب»

دست دوم: کرنای سرنواز ذکر میکند « مولی مولی مولی علی بن موسی الرضا »

پس نوازان جواب میدهند: «رضا جان»

سرنواز، سر کرنا را به طرف گنبد میگیرد و ذکر میکند: «یا امام غریب، یا امام رضا»

دست سوم: کرنای سرنواز ذکر میکند: «دوران دوران امام رضاست »

در این موقع طبالها به عنوان شادی طبلهای خود را به صدا در میآورند. این طبل به «کوس شادمانه» معروف است.

مجدداً سرنواز ذکر میکند: «دوران دوران امام رضا، دادرس بیچارگان»

پس نوازان پاسخ میدهند: «ای دادرس درماندگان»

موقعی که پس نوازان میخواهند کرنای خود را بر زمین بگذارند، سرنواز میگوید: «فریاد رس»

- به جبران خدمتی که به نقاره خانه حضرت می کنید، از آقا چی می خواهید؟

هرچه در این خانه خدمت کنم کم کرده ام. تا وقتی که خدا به من عمر دهد و امام رضا (ع) من را به غلامی قبول داشته باشد، خدمت خواهم کرد. 85 ساله هستم و هر چه در طول عمرم داشتم و دارم از امام رضاست. یکی از معجزات امام رضا در زندگی هر روز من این است که وقتی می خواهم صحن هدایت را رد شوم، تا به مناره برسم ناخودآگاه سرعتم زیاد می شود و نمیدانم چگونه این پله ها را بدون هیچ ناراحتی و سختی بالا می آیم و این توفیق حضرت است که بلندی پله های مناره بر من اثری ندارد.

اینجا پله ها همه روزه صبح و شام شاهد قدم هایی هستند که بی قرار و رضا رضا گویان از آنها عبور کرده است.

روزهای سپری شده از زندگی حاج احمد، سرنواز نقاره خانه، آیینه تمام نمای کارستان عشق است. عشقی که در سنین بالای 80 سالگی هنوز هم حاج احمد را صبح و شام به بلندی های حرم می کشاند.

حاج احمد می گوید: صبح ها یک ساعت قبل از شروع نقاره نوازی به بالای مناره می آیم تا طبل ها را امتحان کنم، نماز صبح را همین جا می خوانم، کم کم رفقا می آیند و نقاره نوازی را شروع می کنیم.

خوش به سعادتش، با چه ذوقی از سلام دادن به حضرت سخن می گوید؛ روزی 10-12 مرتبه به حضرت سلام می دهم. وارد صحن که می شوم تا وقتی که از صحن خارج می شوم، چندین بار سلام می دهم. تا به حال نشده که نقاره خانه را تعطیل کنم. هر اتفاقی هم که بیافتد، من آمده ام. اینجا برای من از همه جا افضل تر است.

- یکی از عنایاتی که حضرت به خانواده شما داشته را می فرمایید؟

کل زندگی من با عنایت حضرت رونق گرفته. یک روز من در حال رفتن به حرم بودم، لباسم را پوشیده بودم که همسرم گفت چند روزه قلبم ناراحته. او را به دکتر فرستادم و خودم راهی حرم شدم. در مسیر بودم که با من تماس گرفت و گفت می تونی بیای درمانگاه؟ وقتی رفتم، دکتر نوار قلب را داد دستم و گفت سریع باید برسونید بیمارستان هاشمی نژاد. به من گفت: چرا با لباس فُرم اومدی؟ گفتم داشتم میرفتم حرم، با لباس نیومدم که تحویلم بگیرید. وقتی فهمید باید برم نقاره خانه گفت تو برو ما خودمون کارهاش رو انجام میدیم. به امام رضا سپردمش و رفتم. کار نقاره خانه که تمام شد برگشتم درمانگاه. دکتر دستش رو گذاشت روی شونه ام گفت همسرت رو ببَر، مشکلی نداره! برای ما هم دعا کن.

- در شب ولادت از حضرت چه می خواهید عیدی بگیرید؟

من فقط عاقبت به خیری در آخرت رو می خوام، چون در دنیا هر چی دارم، از عنایت حضرت است.

گوش کن، صدای خورشید می آید در فراز و فرود دست ها و در میان تموج آواها و نواها. در هیاهوی حاجت ها و خواسته ها، از فرازستان کرنا و فرودستان نقاره ها. اینجا خانه هشتمین سپیده عصمت است، همانجا که تمام خورشیدها به بهانه زیارت گنبد طلایی اش غروب می کنند.

زندگی جاریست رفیق...


[ شنبه 16 مهر 1390 ] [ 08:42 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]
از ابتدای جاده که به سمت قم روانه می شوم، دلم را نیز همراه با قدم هایم روانه آن شهر نورانی و آن صحن و سرای ملکوتی می کنم.

کیلومترها را پشت سر گذاشته ام و اینک کمتر از یک کیلومتر تا سر کشیدن شراب ناب زیارت راه در پیش دارم.

به داخل شهر که می رسم، بوی مشهد الرضا(ع) مشامم را پر می کند از عطر استجابت. اگر به فضای اجتماعی و محیط شهری توجهی نداشته باشیم، فضای معنوی‌اش هیچ تفاوتی با گنبد و بارگاه برادر ندارد.

خنکای وجود فاطمه (س) اینبار در صحن و سرای فاطمه ای دیگر حس می شود و کوثر فاطمی در کنار مضجع شریف بنت موسی بن جعفر (ع) جوشیدن می گیرد.

به کوچه باغ های حرم پناه می برم و در سایه سار ملکوتی‌اش نفس تازه می کنم. کنار حوض استجابت می نشینم و قطره ای می شوم در زلال اشک های زائرانت.

سرگردانم، در میان کوچه پس کوچه های حرم، پرسه می زنم تا شاید نشانی از بانوی آب و آیینه به دست آورم. مگر نه اینکه زیارتت را به زیارت قبر گمشده مادر همانند کرده اند...

هر چه می اندیشم فضا و حال و هوای حرمت را نمی توانم به فضای قبرستان بی چراغ و سوت و کور بقیع تشبیه کنم. کبوتران افلاکی حرم تو کجا و کبوتران بال و پر خاکی قبر بی‌حرم مادر کجا...

باورم نمی شود به این سادگی توفیق زیارت به دست آورده باشم. زیارت نامه در دست می گیرم، اذن دخول می خوانم و به نیابت از همه دوستان قدم به حرم می گذارم...

"أأدخل یا رسول الله، أأدخل یا حجه الله، أأدخل یا ملائکه المقربین، أأدخل یا فاطمه الزهرا (س)، أأدخل یا فاطمه بنت موسی بن جعفر..."

زندگی جاریست رفیق...

[ پنجشنبه 7 مهر 1390 ] [ 07:14 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 16 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گرانجانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند « امین » بسته دنیا نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم
نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب