|
شاخه طوبی سید علی لب تر کند جان را فدایش می کنم
| ||
|
اى لطف تو بر گناهْ ضامن، زهرا! مهرت، محکِ کافر و مؤمن زهرا! کن لطف، برات کربلا بخش به ما جان حسن و حسین و محسن، زهرا!
سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثر قرآن، همتای امیر مومنان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان مبارک باد عیدتون مبارک رفقا... [ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 01:25 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر. فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد. به بهشت نخواهم رفت! اگر مادرم آنجا نباشد... [ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 01:09 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
السلام علیک یا زوجه ولی الله یا ام العباس بن علی بن ابی طالب یا ام البنین ...
مزارت عشق را بیتاب کرده
ای مادر چهار کشته ی عاشورا زندگی جاریست رفیق... [ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 01:14 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
شکسته بال وپری زآشیانه میبردند تن ضعیف غریبانه شبانه میبردند شهادت بانوی آب و آئینه، تسلیت باد رفیق... [ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 02:55 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
دلم که می گیرد باید قلم را بردارم و بنویسم بنویسم بنویسم بنویسم اما؛ از چه... از که... از کجا... از کی... از چراها و از چگونه ها... نمی دانم چه بگویم از اینکه مدتی است دست به قلم نبرده ام؟ از اینکه قلم یک خبرنگار به سان بال و پر یک مرغ است و اگر قلمش را زمین بگذارد گویی بال و پرش را کنده اند و کنج قفس حبسش کرده اند... از اینکه عطر بهار نارنج را به مشام جان حس می کنم اما نمی توانم توصیفش کنم.. از اینکه مدت زمانیست دیگر حال حرف زدن با هیچ کس را ندارم... از که بنویسم؟! از کسانی که می آیند، با زندگی ات بازی می کنند، روح و روان آدم را مهره بازی شطرنجشان می کنند و با یک کیش ساده تو را مات می گذارند و می روند... و تو می مانی و خانه نشینی.. تو می مانی و مات و مبهوت که چرا اینطور شد.. چه کسی باعثش بود؟! خودت یا او؟! از کی بنویسم؟! از اردیبهشت 90 که همه چیز با یک رگبار بهاری در یک روز عالی و هوایی ملس که هیچ جای دنیا پیدا نمی شد استارت خورد و روزهای تیگری شروع شد یا از روزهای خانه تکانی و آخر سال 90 که به ظاهر روزهایی خوش را نوید می دادند؟! یا نه... از روز 15 فروردین که به اردیبهشت 90 کم شبیه نبود و اینبار یک ماه زودتر از سالروز تیرگی ها آمد تا بغضی را که داشت رو به آرامش می رفت به اشک و ناله و ضجه و فغان تبدیل کند.. از کجا بگویم.. از محل کاری که دیگر نیست.. از جایی که اگر یک روز آدمک هایش را نمی دیدم جنون می گرفتم و حالا 6 ماه است که ... دلتنگ صدایشان شده ام... از دانشگاهی بنویسم که تا پای جان برایش زحمت کشیدم و حالا... از کدام کوی و برزن بگویم؟! از شریعتی.. از زرتشت غربی... از میدان ولی عصر؟ نه.. به فلسطینی هایش فکر کنم بهتر است... کنج 4دیواری خانه نشسته ام و فقط به چگونگی این اتفاق ها می اندیشم.. چه شد که اینطور شد؟ خودم هم... قلم یاری نمی کند تا بگویم "نمی دانم" "می دانم" خوب هم "می دانم" فقط سادگی... فقط خریت محض... تا به حال یک احمق دیده اید؟! اگر ندیده اید با من وقت ملاقات بگذارید... دوست دارم بنویسم اما مدتی است که این جعبه جادویی جای کاغذ و این کلید های لعنتی جای قلمم را گرفته اند.. تنها چیزی که آرامم می کند.. یک کاغذ کاهی است و یک خودکار کانکو روان؛ یک آهنگ ملایم با یک شعر ناب؛ خواننده زمزمه کند و من خطاطی... و وقتی به خودم بیایم که قطره های اشک کاغذ کاهی ام را خمیر کرده و این سر سنگین روی بدنم سبک شده از حرف ها و فکر و خیالاتی که از چه، که، کجا، کی ، چرا ها و چگونه ها پر شده بود... به دلنوشته هایم محل نذار رفیق؛ زندگی جاریست ... [ شنبه 2 اردیبهشت 1391 ] [ 03:05 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
اگر با شامه باورهامان بوی حضورت را احساس نمیکردیم،اگر نام و القاب تو را در آئینه طنین سخنان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، در کوه انتظار نمیدیدیم، اگر در بیتالاحزانِ نالههای مادرت، پژواک کمکخواهی از تو را نشنیده بودیم، اگر عطش زیارت تو را در ثانیه ثانیه چشمان امید ائمهاطهار علیهالسلام مشاهده نکرده بودیم، اگر قرآن شریف، خبر از پایان شاد و خوش شاهنامه هستی نداده بود، اگر ما مأمور نشده بودیم که در توفان حرمان و گرداب هجران، در کشتی چند طبقه دعا، عمل نیک و انتظار بنشینیم و زخم فراق و سوز اشتیاق را با مرهم ندبهها و گریههای خود التیام بخشیم. و اگر عکس آمدنت را در تالار جانها و عصاره زمان، با چشم خود نمیدیدیم، باور کن که در بلای دوری و جفای مهجوری، قالب امید تهی کرده بودیم و در بستر احتضار یأس خوابیده بودیم و یقین بدان که گرگ یأس، با دندان تیز ناامیدی، قلب انتظارمان را دریده بود، لشکر غم و سپاه ستم، تک تک سنگرهای عقایدمان را فتح کرده بود، باد استعمار، با داس تهاجم فرهنگیاش، همه گلهای ندبهها و ریحانهای خوشبوی ارزشهای ما را چیده بود و درخت ایمان، از ترس تبر تیز تزویرها و تهدیدها چون بید به خود میلرزید. آری! تنها یاد تو و آرزوی دیدار تو میتواند به دادکشتی وامانده دل برسد و میرسد؛ کشتیای که در غروب غربتها و جمعهها، لنگر حزن تا عمق یأس میاندازند و اکنون، به امید نجات از گرداب ناآرام هجران و امان از آتش و دود زمان، حرز «دعای غریق» را به گردن و ردها و لبهایمان آویزان کردهایم، و برای رسیدن به ساحل وصل تو، دست به تخته پاره توسلهامان در دریای پر تلاطم فراق زدهایم. آقا جان! تا کی، منتظرانت، با قدح انتظار، معجون غصه و اشک بنوشند؟! چقدر با نابسامانی هجران بسازند؟! ای کاش مادر هستی، فراق را نمیزاد و گل زندگی، هیچگاه خاز جدائی نمیرویاند. فریاد که چون شرح، فراق تو نویسم *** فریاد برآید ز دل هرکه بخواندبرگرفته از : پایگاه اطلاع رسانی سبطین زندگی جاریست رفیق... [ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 09:22 ق.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
اللهم اغفرها در گوشم زمزمه میشود... اللهم اغفر... اللهم اغفر... اللهم اغفر... خدایا ببخش آن گناهانى را كه پرده عصمتم را مىدرد خدایا ببخش آن گناهانى را كه بر من كیفر عذاب نازل مىكند خدایا ببخش آن گناهانى را كه در نعمتت را به روى من مىبندد خدایا ببخش آن گناهانى را كه مانع قبول دعاهایم مىشود خدایا ببخش آن گناهانى را كه بر من بلا مىفرستد خدایا هر گناهى كه مرتكب شدهام و هر خطایى از من سر زده همه را ببخش اما چه فایده دارد وقتی می خوانی و نمیدانی برای چه می خوانی؟ خداوند به موسی (ع) فرمود: به بندگانم بگو انقدر معصیت نکنند وگرنه دردی به آن ها می دهم که درمان نداشته باشد... موسی سوال کرد: چه دردیست که درمان ندارد؟ خداوند فرمود: حال مناجات را از او میگیرم... خداوندا حال مناجات را از من نگیر... با هزاران خواهش و تمنا به در خانه ات پناه آورده ام؛ مگذار دلم جای دیگری باشد... خداوندا از دریای رحمتت که چیزی کم نمی شود؛ یکی دو قطره هم که شده از این بیکران رحمتت به من بچشان... من که جز تو کسی را ندارم... اى خدا اى پروردگار جز تو من كه را دارم تا از او درخواست كنم كه غم و رنجم را برطرف سازد و به مآلم از لطف توجه كند... اى سید من؛ پشیمان و نادم از گناهان با گردنی که از خجالت به زیر افکنده ام می گویم: من بنده ناتوان ذلیل و حقیر و فقیر و دور مانده تو چگونه تاب عذاب و آتش جهنم را دارم؟! پشیمان آمده ام... یا غیاث المستغیثین... عذرم را بپذیر و رحم کن بر تمام بدی هایم... زندگی جاریست رفیق... [ پنجشنبه 31 فروردین 1391 ] [ 09:47 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
برایت یک بغل گندم، دلی خوشنود از مردم برایت چشمه ای آبی، کنارش عمر خضرایی برایت یک بغل مریم، که مستش می شوی هر دم برایت سفره ای ساده، حلال و پاک و آماده برایت یک غزل احساس، دو بیتی های عطر یاس برایت هرچه خوبی هست، صمیمانه دعا کردم...
برادرعزیز و زن برادر عزیزتر از جانم: تولد زیباترین هدیه خدا که مانند سروشی روح بخش به زندگیتان نور امید دمید را صمیمانه تبریک میگم. باشد که به یمن آمدنش آرزوهای زمینی تان به زودی آسمانی شوند و رنگ استجابت به خود بگیرند. فاطمه عزیزم: زبان عمه قاصر است از شکر نعمت تولد و حس بودنت؛ در روز تولدت سر بر زمین ساییده و از درگاه حضرت دوست نهایت سپاس خود را به جا آورده و برایت سال های سال عمر باعزت و برکت خواستارم. باشد که بقاء عمرت باعزت و سربلندی و افتخار برای پدر و مادرت باشد. زندگی ات سرشار از آرامش در سایه سار امن الهی... زندگی تو مسیر خودش دوباره به جریان افتاده رفیق... [ سه شنبه 29 فروردین 1391 ] [ 01:49 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
باسمه تعالی شماره: 313/1300 پیوست: اللهم عجل لولیک الفرج... از: دانشگاه انتظار به: مؤمنین و مؤمنات؛ مسلمین و مسلمات موضوع: ثبت نام از منتظرین سلام علیکم؛ دانشگاه انتظار بعد از هزار و سیصد سال همچنان دانشجو میپذیرد. شایان ذکر است؛ متاسفانه این دانشگاه هنوز سیصد و سیزده فارغ التحصیل هم نداشته است و در تمام شبانه روز از شما آزمون به عمل می آورد.
مدارک لازم جهت ثبت نام: - نماز اول وقت - ولایت مداری - دائم الوضو بودن - برگه تسویه حساب حق الناس - قلبی آکنده از یاد خدا به امید عدم مشروطی در این دانشگاه، و به امید روزی که به عمل منتظر واقعی حضرت ولی عصر (عج) باشیم نه به سخن... برای دوباره جاری شدن زندگی ام دعا کن رفیق... [ جمعه 25 فروردین 1391 ] [ 12:44 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
19 فروردین، 11 صبح تا 11 شب، شمس الشموس است. خورشید طوری در آسمان قرار می گیرد که حاجت ها برآورده می شود. سوره شمس را بخوانید و آخر هر آیه بگویید "یا شمس الشموس و یا أنیس النفوس ادرکنی"، به آب یا نمک فوت کرده و میل کنید. در صدر حاجات خود تعجیل در فرج صاحب الزمان (عج) را قرار دهید و اگر حقیر را لایق دانستید از دعای خیر فراموش نفرمایید. جاده زندگی بدجور به پیچ و خم افتاده رفیق... [ شنبه 19 فروردین 1391 ] [ 12:07 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
آسمان را به ریسمان بردند... آسمان را کشان کشان بردند... مادرم داد زد بمان؛ بردند... بازوی مادرم سپر؛ اما... بین آن کوچه چند بار افتاد.. اشک از چشم روزگار افتاد... پدرم در دلش شرار افتاد... تا نگاهش به ذوالفقار افتاد... گفت: یک روز... یک نفر اما...
تعزیتکم الله ایامکم رفیق... [ چهارشنبه 16 فروردین 1391 ] [ 01:36 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
خداوند به موسی فرمود:با زبانی دعا کن که با آن گناه نکردی تا دعایت مستجاب شود!. و اینبار من میخوام با زبونی دعا کنم که با اون گناه نکردم؟؟؟!!! پس میشه برام دعا کنید؟!! خیلی خیلی خیلی التماس دعا رفیق... [ پنجشنبه 10 فروردین 1391 ] [ 09:54 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
زینب که محبتش به دلها همه است از شوق ولادتش به لب زمزمه است تا دید جمال او پیمبر؛ گفتا: یاللعجب! انگار خود فاطمه است
زندگی جاریست رفیق... [ چهارشنبه 9 فروردین 1391 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
حسین جان: سائل و سینه زنی؛ سیب، سحر، سوره فجر سوز دل؛ بهر عزای تو دمادم داریم هفت سین کَرَمَت جور همیشه؛ آقا ما فقط یک "سفر کرببلا" کم داریم دعا کن زندگیم با یه سفر کرببلا جاریتر بشه رفیق... [ چهارشنبه 2 فروردین 1391 ] [ 07:24 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
سلام دوستان گلم؛ از اونجایی که هر سال نزدیک سال تحویل هفت سین قرآنی رو جهت یادآوری براتون میگذاشتم؛ امسال واسه اینکه تکراری نباشه یک کار توپ کردم که شاید به نظر شما خیلی جلوه نکنه اما به نطر خودم خیلی باحاله... هفت آیه قرآن رو که به هفت سین قرآنی معروفه از طریق فتوشاپ در قاب قرار دادم تا یه کم زیبا بشه (اگرچه آیات قرآن همینجوری هم زیبا هستن) و با فرمت jpg براتون میذارم تو این پست تا ازش استفاده کنید. خودم تصمیم دارم پرینت بگیرم و قاب کنم واسه سفره هفت سین؛ بد نیست شما هم این کار رو واسه تبرک کردن هفت سین امسالتون انجام بدین...
زندگی جاریست رفیق... [ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
غروب یک جمعه دلگیر؛ زمانی که دلم داره واسه یه اتفاق خیلی مهم تو زندگیم تاپ تاپ میکنه؛ واسه اینکه سر خودم رو گرم کنم و یه کم بی خیال دنیای اطرافم بشم؛ در جعبه جادویی رو باز کردم و دارم می نویسم... اول یه خبر خوب بدم؛ کنکور کارشناسی پارسال و قبولی رو یادتونه که چه جوری من و شیما منتظر اعلام نتیجه ش بودیم؟! پارسال که چارمحال بختیاری قبول شدم و هیچ... یک سال عقب افتادم از دوستان ددوره کاردانی؛ امسال ساری قبول شدم اما با لطف دوستان و اساتید رفتم دنبال کارهای انتقالی و بعد از گذراندن 6 خوان (نمیدونم خوان درسته یا خان!!!) رستم بالاخره درخواستم رو تحویل دانشگاه جامع دادم و باید منتظر اعلام نتیجه کمیسیونی بشینم که فردا (شنبه 6 اسفند) تشکیل میشه... دعا کنید که این یک مرحله هم به خوبی انجام بشه... و از همه تون میخوام که یه دعای ویژه دیگه برام بکنید و دستانتون رو به آسمون بلند کنید که خبر اتفاق امشب خبر خوب و امیدوار کننده ای باشه... موفق و پیروز باشی رفیق... [ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 08:23 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
سلام؛ با یک هفته تاخیر میگم: عزاداری های همه تون قبول باشه و ایشالا مزد عزاداری ها و سینه زنی هاتون در خونه ی ارباب رو با امضاء شدن بَرات کربلاتون به دست امام رئوف بگیرید. فرا رسیدن ماه مبارک ربیع الاول رو هم به همگی تبریک و تهنیت عرض میکنم؛ ایشالا تو این ماه فقط و فقط و فقط خبر شادی بشنوید و به زیارت مشرف بشین... من که ماه ربیع الاولم رو عالی شروع کردم؛ خدا رو صد هزار مرتبه شکر... با تعدادی از رفقای هیأتی رفتیم پابوس امام رضا (ع)؛ ایشالا که تونسته باشیم گداییمون رو در خونه ش ثابت کنیم و پیاله های خالیمون رو پر کرده باشه از لطف و کرمش.. و اما چی شد که یهو عزم سفر کردیم... از ابتدای ماه صفر زمزمه ای بین بچه های هیأت پیچیده بود که بعد از ماه صفر بریم زیارت امام رضا (ع)؛ اما پیدا کردن بلیت کار راحتی نبود. من هم از طرفی به دوستان گفته بودم میام؛ از طرفی چون تازه از مشهد برگشته بودم جرأت نمیکردم به خانواده بگم میخوام برم مشهد؛ واسه همین هم به دوستم که داشت کارهای رفتن رو انجام میداد گفتم من رو تا دقیقه 90 تو ذخیره ها نگه دار. 3 شب مونده بود به پایان ماه صفر و بلیت هم توسط یکی از دوستان برای اول ربیع الاول رزرو شده بود. به چه کنم چه کنم افتاده بودم؛ خدایا خودت یه راه چاره ای بذار جلوی پام؛ به بابام چی بگم؟! همون شب خواب دیدم؛ چه خوابی!!!!!!!!!!!!!! به به.... (چون گفتن تعریف نکن؛ تو خماریش بمونید! ولی برای همه تون آرزو میکنم اگر یک بار هم تو کل زندگیتون شده از این خواب ها ببینید.) روز آخر صفر فرا رسید و من هنوز به پدرم چیزی نگفته بودم؛ ولی خواب رو برای مامانم تعریف کرده بودم؛ عصر رفتم هیأت و با نوای امام رضا و روضه ی مزد عزاداری دلم خیلی شکست؛ بعد از مجلس بچه ها گفتن مشهد میای؟ گفتم امشب خبر میدم! برگشتم خونه؛ با هزار مدل حرف انداختن و مزمزه کردن که چه جوری بگم که بابام نه نگه؛ گفتم: بابا! دو هفته ست میخوام یه چیزی بگم جرأت نمیکنم! گفت چی؟! گفتم میخوام برم مشهد... گفت نمیخواد!!!!!!!!!!!!!! مگه تازه از مشهد برنگشتیم؟! مشهد و امام رضا همین جاست! وضو بگیر رو به مشهد وایسا سلام بده!!!!!!!!!!!!! (آخه این چه حرفیه؟!!!!!!!!!!!!!!!) بغضم ترکید؛ گفتم باشه؛ ولی اگر این دفعه تلویزیون گنبد و بارگاه امام رضا رو نشون داد و نشستین به گریه کردن تلویزیون رو خاموش میکنم و همین حرف رو به خودتون میزنم... (حرفی که زدم اصلا منطقی نبود و دلیلی هم نداشت که با این حرف بابام راضی بشه ولی نمیدونم چی شد که یهو گریه ش گرفت و گفت برو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) زنگ زدم و گفتم بلیت منو شوهر ندین خودم میام!! روز اول ربیع الاول ساعت 10 شب حرکت کردیم ؛ قرار بود یک روز و نیم بیشتر اونجا نباشیم اما قربون لطف و عنایت آقا برم یه کاری کرد که یک روز دیگه هم موندیم... از طرف همه ی دوستان نائب الزیاره بودم .... اتفاقات سفر: تو مسیر رفتن؛ سوار قطار که شدیم تازه فهمیدیم چه بلایی سرمون اومده؛ یه قطار از رده خارج که کمکی گذاشته بودن واسه ایام شهادت حضرت؛ حالا گیر ما بدبخت بیچاره ها افتاده بود. تا خود مشهد از سرما مثل بید لرزیدیم؛ همونجا تصمیم گرفتیم که برای برگشتمون یه کم سر کیسه ها رو شل کنیم و لااقل راحت تر برگردیم و سرما نخوریم. از اونجایی که بلیت برگشتمون رو هنوز از مشهد رزرو نکرده بودیم با برادر یکی از دوستان هماهنگ کردیم و قرار شد که یک روز بیشتر بمونیم به جاش مثلا راحت تر برگردیم. مُردیم و جنازه هامون رو رسوندن مشهد؛ انقدر ما رو ترسونده بودن که مشهد سرده و استخون میترکه که وقتی رسیدیم فکر کردیم اشتباهی اومدیم یه شهر دیگه و اگر لهجه شیرین هموطنان مشهدیمون نبود به یقین میرسیدیم که ما مشهد نیومدیم. یکی از دوستان هم از اول سفر به هرکس میرسید میگفت: پس چرا میگن اگر آب بینی بیاد پایین قندیل میبنده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (باباجان! رفیق! جان بچه ت آبرو داری کن و لااقل بگو اگر اشک بیاد قندیل میبنده!!) خلاصه رسیدیم هتل و همه بیهوش شدیم؛ واسه نماز مغرب خودمون رو رسوندیم حرم؛ دعای کمیل رو خوندیم و برگشتیم هتل. روز جمعه هم به زیارت گذشت و شنبه ظهر هم حرکت به سمت تهران... چون صبح شنبه فرصت نکردیم که دوباره بریم زیارت؛ گفتیم حالا که قطار حرکت میکنه برای آخرین بار از پنجره قطار به آقا سلام میدیم؛ همه مون وایسادیم رو به پنجره؛ تقریبا یک ربعی گذشت یکی میگفت هنوز نرسیدیم، یکی میگفت رد شدیم، یکی میگفت روز هوا روشنه و گنبد خوب معلوم نیست؛ آخر سر از میهماندار پرسیدیم ببخشید آقاق؛ حرم رو رد کردیم؟ فکر میکنید چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حرم رو باید از اون طرف ببینید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (یک ربع بود پشت به حرم وایساده بودیم!!!!!!!) هیچی دیگه سوژه خنده از همونجا شروع شد... قطار برگشتمون الحق والانصاف خیلی بهتر از قطار تهران-مشهد بود. بماند که چه بلایی سر دو کوپه ی کناریمون آوردیم... تقریبا دو ایستگاه از مشهد رد شده بودیم که هوس کردیم خوراکی بخوریم؛ از مشهد به قصد اینکه همدیگه رو بکشیم یه ساک بزرگ خوراکی خریده بودیم (چیپس؛ پفک؛ تخمه، پف فیل؛ لواشک، کیک؛ پاستیل......) این طرف رو بگرد؛ اون طرف رو بگرد؛ بالا رو ببین؛ زیر صندلی رو ببین؛ نبود که نبود! بببببببببللللللللللللللللهههههههههه ساک خوراکی ها رو تو راه آهن مشهد جا گذاشته بودیم!!!!!!!!!! مثل بچه ها گریه میکردم! آخه مگه میشه؟! (رگ اصفهونیم جوش آورده بود و دلم برای 12-13 هزار تومان خوراکی آی میسوخت که تا حالا نسوخته بود) بالاخره با هر فلاکتی بود سر کردیم و سر خودمون رو به جوک و بازی گرم کردیم تا بالاخره رسیدیم تهران... سفر خیلی خیلی خیلی خوبی بود. جای همه دوستان رو حسابی خالی کردیم و به قول برادر زاده م نمیذاشتیم هیچکس بشینه اونجا... ایشالا سفر بعدی سفر کربلا و مکه با همه ی رفقای اهل دل... ایشالا به زودی زود قسمتت بشه رفیق... [ سه شنبه 11 بهمن 1390 ] [ 07:00 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
شهر زیبای مدینه شده آبستن صد فتنه و بیداد که تا حشر به گردون رود از حنجرة اهل ولا ناله و فریاد که در ازمنة دهر ندارد کسی این حق کشی و ظلم و ستم یاد شرافت ز میان رفته قرار از دل و جان رفته گل آرزوی ملت اسلام به تاراج خزان رفته محمد که بود جان گرامی جهان ها ز جهان رفته مدینه شده خاموش فضا گشته سیه پوش عجیب است که بعد از دو مه و نیم غدیر نبوی گشته فراموش در فتنه شده باز و سقیفه شده آغاز، عدالت ز جفا خانه نشین گشته، بیدادگری سر به در آورده، مولای دو عالم شده بی یاور و در خانة در بسته گرفته ز الم زانوی غم در بر و بر غربت اسلام کشد از دل پر غصة خود آه که آتش زده با شعلة فریاد درون ارض و سما را تسلیت باد رفیق... [ یکشنبه 2 بهمن 1390 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
هر چه میخواهم واژه ها را کنار هم بگذارم نمی شود! انگار واژه ها هم چله نشین شده اند... حکایت ما و حسین (ع) ؛ حکایت عطش است و آب... و حالا؛ آب نیست... اما حکایت ما و جمعه ها هم برای خودش حکایتی وصف نشدنیست... مولای من! نبودن شما هم؛ نه اینکه نبودنتان برایمان عادت شده باشد؛ نه... خدا آن روز را نیاورد... اما... اما؛ کلافه شدیم... دیگر بس است؛ بیا و نجاتمان بده... اربعین فراموشم نکن رفیق... [ جمعه 23 دی 1390 ] [ 10:26 ق.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
میگن آیت الله اراکی امیر کبیر رو در خواب دیدند که دارای مقام و منزلت رفیعی در عالم برزخ بود. وقتی صورتم را بر خاک گذاشتند حضرت اباعبدالله الحسین (ع) بالای سرم حاضر شده بودند و به من فرمودند: به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی و آب ننوشیدی،این هدیه ی ما در برزخ تا درقیامت جبران کنیم.... قسمتی از یاد داشت یکی از شهدای تفحص شده کانال کمیل در عملیات والفجر مقدماتی فکه : فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه... زندگی جاریست رفیق... [ پنجشنبه 22 دی 1390 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
|
| |