تبلیغات
شاخه طوبی

شاخه طوبی
سید علی لب تر کند جان را فدایش می کنم 
نویسندگان

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت.

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن...

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد خم شد روی سرش و گفت :

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی!! به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم میره؟؟؟؟؟؟

 

زندگی جاریست رفیق...




[ یکشنبه 23 مرداد 1390 ] [ 07:45 ق.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :