تبلیغات
شاخه طوبی

شاخه طوبی
سید علی لب تر کند جان را فدایش می کنم 
نویسندگان

خیلی وقته که دلم می خواد بنویسم، بنویسم از اینکه ما انسان ها زندگی نمی کنیم، انقدر خودمون رو درگیر روزمرگی ها کردیم که معنی و مفهوم زندگی کاملا فراموشمون شده.

خیلی وقت بود دنبال فرصت می گشتم تا اینکه فرصت بالاخره دست داد تا بیام و براتون بگم از دوستانی که تازه پیداشون کردم. دوستانی که فقط 3-4 ساعت میهمانشون بودم ولی ازشون درس یک عمر زندگی کردن آموختم.

بارها و بارها گفتیم و شنیدیم که معلولین حق زندگی کردن دارن ولی همه ش حرف بوده، هیچوقت اجرایی ش نکردیم، باز هم وقتی یه معلول تو جامعه می بینیم چنان نگاهش می کنیم و لب می گزیم که خودش و هفت پشتش می لرزن از اینکه نکنه با حضورشون تو جامعه باعث ناراحتی دیگران شدن...

دوستان، تو رو به هر کس که می پرستین بیاین آدم باشیم، بیاین انسانیت کنیم، بیاین از امروز اگر یه معلول دیدیم کاری به وضع ظاهری و جسمی ش نداشته باشیم، به این فکر کنیم که اون هم مثل بقیه داره زندگی می کنه، چی کار داریم به اینکه روی ویلچر نشسته یا عصا دستشه یا...

دوستانی که میخوام از زندگیشون براتون بگم، یه زوج عاشق اند، اینکه میگم عاشق فقط حرف زبان نیست؛ من این عشق رو تو تک تک واژه ها و حرف هاشون درک کردم.

شهرام مبصر و همسرش سونیا شناسی آذری، زوج جوانی هستن که قریب به 4 ساله دارن با هم زندگی می کنن. شهرام معلول ضایعه نخاعی ست و سونیا یک فرد غیرمعلول.

به این نکته که چی شد که من سراغ این عزیزان رفتم و مصاحبه گرفتم کاری نداریم. چیزی که برای من مهم بود، نکته فداکاری سونیا در مقابل شهرام بود که سونیا حرف من رو رد کرد و گفت هیچ فداکاری نکرده و اون هم مثل بقیه زن ها داره با شوهرش زندگی می کنه.

برام جالب بود بدونم چه جوری یه دختر با توقعات امروزی تونسته به خواستگاری یه پسر معلول جواب مثبت بده در حالیکه اگر این اتفاق در جامعه امروزی برای دختران ما بیفته پسرها همچین کاری رو نمی کنن، چه بسا اگر هر دو غیرمعلول بودن و دختر در زندگی این پسر دچار معلولیت شده باشه دیگه باید فاتحه زندگیش رو بخونه و یکیشون به خیر و دیگری به سلامت میرن...

میان نوشت:  شاید دارم تند میرم، شاید پسرانی هم داشته باشیم که تن به چنین ازدواج هایی بدهند و با همه مشکلاتی که شاید سر راهشون باشه، دختری رو برای خودش و به خاطر شخصیتش بخوان. اما اینکه من دارم اینجوری قضاوت می کنم دلایلی داره که دوست ندارم وارد بحثش بشم ولی می دونم دوستانی که این پست رو بخونن قطعا و یقینا منظورم رو خواهند فهمید...!

ادامه میدم؛ زندگی من از روزی که با شهرام و سونیا آشنا شدم از این رو به این رو شده

حرف دلم با شما بر و بچه های عزیز وبلاگی اینه: تو رو خدا بیاین نگاهمون رو به این بچه ها عوض کنیم، بیاین کمک کنیم تا بچه هایی که فقط یه ذره؛ تکرار می کنم، یه ذره با بقیه فرق دارن اون هم فقط در ظاهر؛ بتونن مثل بقیه کار کنن، مثل بقیه با آرامش در جامعه حضور پیدا کنن، مثل بقیه بدون ترس از نگاه های سنگین و نوچ نوچ کردن های بیخود وارد مراکز تفریحی بشن.

بیاین اگر معلولی تو خیابون دیدیم زُل نزنیم تو چشماش. اگر براشون کاری انجام دادیم، منتظر پاداش نباشیم، انجام وظیفه کرده باشیم.

به قول جناب شهرام: نذاریم مصداق " چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار" تبدیل بشه به ".......................، دگر عضوها را نباشد خیال"!!!

نمیخوام حرفی بزنم که بترسین، نمیخوام بگم معلولیت مثل سرطان در کمین همه ست، ولی فقط یک لحظه، یک دقیقه، به این فکر کنید که اگر خودتون یا یکی از اعضای خانواده تون (خدایی نکرده) جای این بچه ها بودین اونوقت دوست داشتین چه برخوردی باهاتون بشه؟

باز هم ساده از کنارشون می گذشتین و براتون مهم نبود که دیگران چی میگن؟

این بچه ها احتیاجی به کسی ندارن، دارن زندگی می کنن، چه بسا خیلی بهتر از افراد غیر معلول. توانایی هایی که من با چشم های خودم در وجود خیلی هاشون دیدم، به خدا تو ذات خیلی از غیرمعلول ها ندیدم.

بیاین سنگینی نگاه فداکارانه مون رو از دوششون برداریم. به قول سونیا، اگر با شهرام ازدواج کرده برای این نیست که ثواب کرده باشه و حالا منتظر پاداش الهی باشه، اون فعالیت های شهرام رو تو حوزه های مختلف دیده و مطمئن بوده که مشکلی گریبانگیرش نمیشه، شهرام حتی کوچکترین کمکی از سونیا نخواسته و نمیخواد، اون به تنهایی سرپرستی 150 معلول دیگه رو تو اردوهای زیارتی و سیاحتی به عهده داره و برای اونها تورهای گردشگری به راه انداخته، خُب همچین کسی مسلماً تو زندگی شخصی ش هم محتاج کسی نیست.

امثال شهرام و سونیا تو این جامعه کم نمی بینیم، فرقی نمی کنه که مرد معلول باشه یا زن، مهم اینه که طرف مقابل اون یکی رو واسه خودش بخواد، واسه شخصیت و اعتقاداتش...

نمی خوام نوشته م طولانی بشه که حوصله تون سر بره؛ برای همین فقط یه جمله می گم و تمام:

اگر برای شهرام و امثال شهرام پُشت نبودیم، از این به بعد سعی کنیم مُشت هم نباشیم، گاهی نگاه ها و زخم زبون های ما از پا درمیاردشون...

پ.نوشت1: اشاره ای کردم به تورهای تفریحی که شهرام مبصر سرپرستی ش رو به عهده داره، از دوستانی که علاقه دارند به عنوان همیار با این گروه همکاری کنند دعوت به عمل می آید.

تلفن تماس یا ایمیلتون رو در بخش نظرات خصوصی اعلام بفرمایید یا به ایمیل بنده؛ kosar_toba@yahoo.com  ارسال کنید تا در اولین فرصت با شما تماس بگیریم.

پ.نوشت2: به زودی مصاحبه بنده با این زوج خوشبخت  با ضمیمه عکس روی وبلاگ قرار خواهد گرفت.

زندگی جاری تر از گذشته است رفیق...




[ جمعه 18 شهریور 1390 ] [ 03:29 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :