تبلیغات
شاخه طوبی

شاخه طوبی
سید علی لب تر کند جان را فدایش می کنم 
نویسندگان

سلام؛

با یک هفته تاخیر میگم: عزاداری های همه تون قبول باشه و ایشالا مزد عزاداری ها و سینه زنی هاتون در خونه ی ارباب رو با امضاء شدن بَرات کربلاتون به دست امام رئوف بگیرید.

فرا رسیدن ماه مبارک ربیع الاول رو هم به همگی تبریک و تهنیت عرض میکنم؛ ایشالا تو این ماه فقط و فقط و فقط خبر شادی بشنوید و به زیارت مشرف بشین...

من که ماه ربیع الاولم رو عالی شروع کردم؛ خدا رو صد هزار مرتبه شکر... با تعدادی از رفقای هیأتی رفتیم پابوس امام رضا (ع)؛ ایشالا که تونسته باشیم گداییمون رو در خونه ش ثابت کنیم و پیاله های خالیمون رو پر کرده باشه از لطف و کرمش..

و اما چی شد که یهو عزم سفر کردیم...

از ابتدای ماه صفر زمزمه ای بین بچه های هیأت پیچیده بود که بعد از ماه صفر بریم زیارت امام رضا (ع)؛ اما پیدا کردن بلیت کار راحتی نبود. من هم از طرفی به دوستان گفته بودم میام؛ از طرفی چون تازه از مشهد برگشته بودم جرأت نمیکردم به خانواده بگم میخوام برم مشهد؛ واسه همین هم به دوستم که داشت کارهای رفتن رو انجام میداد گفتم من رو تا دقیقه 90 تو ذخیره ها نگه دار.

3 شب مونده بود به پایان ماه صفر و بلیت هم توسط یکی از دوستان برای اول ربیع الاول رزرو شده بود. به چه کنم چه کنم افتاده بودم؛ خدایا خودت یه راه چاره ای بذار جلوی پام؛ به بابام چی بگم؟!

همون شب خواب دیدم؛ چه خوابی!!!!!!!!!!!!!! به به.... (چون گفتن تعریف نکن؛ تو خماریش بمونید! ولی برای همه تون آرزو میکنم اگر یک بار هم تو کل زندگیتون شده از این خواب ها ببینید.)

روز آخر صفر فرا رسید و من هنوز به پدرم چیزی نگفته بودم؛ ولی خواب رو برای مامانم تعریف کرده بودم؛ عصر رفتم هیأت و با نوای امام رضا و روضه ی مزد عزاداری دلم خیلی شکست؛ بعد از مجلس بچه ها گفتن مشهد میای؟ گفتم امشب خبر میدم!

برگشتم خونه؛ با هزار مدل حرف انداختن و مزمزه کردن که چه جوری بگم که بابام نه نگه؛ گفتم: بابا! دو هفته ست میخوام یه چیزی بگم جرأت نمیکنم! گفت چی؟! گفتم میخوام برم مشهد... گفت نمیخواد!!!!!!!!!!!!!! مگه تازه از مشهد برنگشتیم؟! مشهد و امام رضا همین جاست! وضو بگیر رو به مشهد وایسا سلام بده!!!!!!!!!!!!! (آخه این چه حرفیه؟!!!!!!!!!!!!!!!)

بغضم ترکید؛ گفتم باشه؛ ولی اگر این دفعه تلویزیون گنبد و بارگاه امام رضا رو نشون داد و نشستین به گریه کردن تلویزیون رو خاموش میکنم و همین حرف رو به خودتون میزنم... (حرفی که زدم اصلا منطقی نبود و دلیلی هم نداشت که با این حرف بابام راضی بشه ولی نمیدونم چی شد که یهو گریه ش گرفت و گفت برو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

زنگ زدم و گفتم بلیت منو شوهر ندین خودم میام!!

روز اول ربیع الاول ساعت 10 شب حرکت کردیم ؛ قرار بود یک روز و نیم بیشتر اونجا نباشیم اما قربون لطف و عنایت آقا برم یه کاری کرد که یک روز دیگه هم موندیم...

از طرف همه ی دوستان نائب الزیاره بودم ....

اتفاقات سفر:

تو مسیر رفتن؛ سوار قطار که شدیم تازه فهمیدیم چه بلایی سرمون اومده؛ یه قطار از رده خارج که کمکی گذاشته بودن واسه ایام شهادت حضرت؛ حالا گیر ما بدبخت بیچاره ها افتاده بود. تا خود مشهد از سرما مثل بید لرزیدیم؛ همونجا تصمیم گرفتیم که برای برگشتمون یه کم سر کیسه ها رو شل کنیم و لااقل راحت تر برگردیم و سرما نخوریم. از اونجایی که بلیت برگشتمون رو هنوز از مشهد رزرو نکرده بودیم با برادر یکی از دوستان هماهنگ کردیم و قرار شد که یک روز بیشتر بمونیم به جاش مثلا راحت تر برگردیم.

مُردیم و جنازه هامون رو رسوندن مشهد؛ انقدر ما رو ترسونده بودن که مشهد سرده و استخون میترکه که وقتی رسیدیم فکر کردیم اشتباهی اومدیم یه شهر دیگه و اگر لهجه شیرین هموطنان مشهدیمون نبود به یقین میرسیدیم که ما مشهد نیومدیم.

یکی از دوستان هم از اول سفر به هرکس میرسید میگفت: پس چرا میگن اگر آب بینی بیاد پایین قندیل میبنده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (باباجان! رفیق! جان بچه ت آبرو داری کن و لااقل بگو اگر اشک بیاد قندیل میبنده!!)

خلاصه رسیدیم هتل و همه بیهوش شدیم؛ واسه نماز مغرب خودمون رو رسوندیم حرم؛ دعای کمیل رو خوندیم و برگشتیم هتل.

روز جمعه هم به زیارت گذشت و شنبه ظهر هم حرکت به سمت تهران...

چون صبح شنبه فرصت نکردیم که دوباره بریم زیارت؛ گفتیم حالا که قطار حرکت میکنه برای آخرین بار از پنجره قطار به آقا سلام میدیم؛ همه مون وایسادیم رو به پنجره؛ تقریبا یک ربعی گذشت یکی میگفت هنوز نرسیدیم، یکی میگفت رد شدیم، یکی میگفت روز هوا روشنه و گنبد خوب معلوم نیست؛ آخر سر از میهماندار پرسیدیم ببخشید آقاق؛ حرم رو رد کردیم؟ فکر میکنید چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حرم رو باید از اون طرف ببینید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (یک ربع بود پشت به حرم وایساده بودیم!!!!!!!)

هیچی دیگه سوژه خنده از همونجا شروع شد...

قطار برگشتمون الحق والانصاف خیلی بهتر از قطار تهران-مشهد بود. بماند که چه بلایی سر دو کوپه ی  کناریمون آوردیم...

تقریبا دو ایستگاه از مشهد رد شده بودیم که هوس کردیم خوراکی بخوریم؛ از مشهد به قصد اینکه همدیگه رو بکشیم یه ساک بزرگ خوراکی خریده بودیم (چیپس؛ پفک؛ تخمه، پف فیل؛ لواشک، کیک؛ پاستیل......)

این طرف رو بگرد؛ اون طرف رو بگرد؛ بالا رو ببین؛ زیر صندلی رو ببین؛ نبود که نبود! بببببببببللللللللللللللللهههههههههه ساک خوراکی ها رو تو راه آهن مشهد جا گذاشته بودیم!!!!!!!!!! مثل بچه ها گریه میکردم! آخه مگه میشه؟! (رگ اصفهونیم جوش آورده بود و دلم برای 12-13 هزار تومان خوراکی آی میسوخت که تا حالا نسوخته بود)

بالاخره با هر فلاکتی بود سر کردیم و سر خودمون رو به جوک و بازی گرم کردیم تا بالاخره رسیدیم تهران...

سفر خیلی خیلی خیلی خوبی بود. جای همه دوستان رو حسابی خالی کردیم و به قول برادر زاده م نمیذاشتیم هیچکس بشینه اونجا...

ایشالا سفر بعدی سفر کربلا و مکه با  همه ی رفقای اهل دل...

ایشالا به زودی زود قسمتت بشه رفیق...




[ سه شنبه 11 بهمن 1390 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :