تبلیغات
شاخه طوبی

شاخه طوبی
سید علی لب تر کند جان را فدایش می کنم 
نویسندگان

دلم که می گیرد باید قلم را بردارم و بنویسم

بنویسم  بنویسم  بنویسم

اما؛ از چه... از که... از کجا... از کی... از چراها و از چگونه ها...

نمی دانم چه بگویم

از اینکه مدتی است دست به قلم نبرده ام؟

از اینکه قلم یک خبرنگار به سان بال و پر یک مرغ است و اگر قلمش را زمین بگذارد گویی بال و پرش را کنده اند و کنج قفس حبسش کرده اند...

از اینکه عطر بهار نارنج را به مشام جان حس می کنم اما نمی توانم توصیفش کنم..

از اینکه مدت زمانیست دیگر حال حرف زدن با هیچ کس را ندارم...

از که بنویسم؟!

از کسانی که می آیند، با زندگی ات بازی می کنند، روح و روان آدم را مهره بازی شطرنجشان می کنند و با یک کیش ساده تو را مات می گذارند و می روند...

و تو می مانی و خانه نشینی..

تو می مانی و مات و مبهوت که چرا اینطور شد..

چه کسی باعثش بود؟! خودت یا او؟!

از کی بنویسم؟!

از اردیبهشت 90 که همه چیز با یک رگبار بهاری در یک روز عالی و هوایی ملس که هیچ جای دنیا پیدا نمی شد استارت خورد و روزهای تیگری شروع شد یا از روزهای خانه تکانی و آخر سال 90 که به ظاهر روزهایی خوش را نوید می دادند؟!

یا نه...

از روز 15 فروردین که به اردیبهشت 90 کم شبیه نبود و اینبار یک ماه زودتر از سالروز تیرگی ها آمد تا بغضی را که داشت رو به آرامش می رفت به اشک و ناله و ضجه و فغان تبدیل کند..

از کجا بگویم..

از محل کاری که دیگر نیست..

از جایی که اگر یک روز آدمک هایش را نمی دیدم جنون می گرفتم و حالا 6 ماه است که ...

دلتنگ صدایشان شده ام...

از دانشگاهی بنویسم که تا پای جان برایش زحمت کشیدم و حالا...

از کدام کوی و برزن بگویم؟!

از شریعتی.. از زرتشت غربی... از میدان ولی عصر؟

نه..

به فلسطینی هایش فکر کنم بهتر است...

کنج 4دیواری خانه نشسته ام و فقط به چگونگی این اتفاق ها می اندیشم..

چه شد که اینطور شد؟ خودم هم...

قلم یاری نمی کند تا بگویم "نمی دانم"

"می دانم" خوب هم "می دانم"

فقط سادگی...

فقط خریت محض...

تا به حال یک احمق دیده اید؟!

اگر ندیده اید با  من وقت ملاقات بگذارید...

دوست دارم بنویسم

اما مدتی است که این جعبه جادویی جای کاغذ و این کلید های لعنتی جای قلمم را گرفته اند..

تنها چیزی که آرامم می کند..

یک کاغذ کاهی است و یک خودکار کانکو روان؛ یک آهنگ ملایم با یک شعر ناب؛ خواننده زمزمه کند و من خطاطی...

و وقتی به خودم بیایم که قطره های اشک کاغذ کاهی ام را خمیر کرده و این سر سنگین روی بدنم سبک شده از حرف ها و فکر و خیالاتی که از چه، که، کجا، کی ، چرا ها و چگونه ها پر شده بود...

 

به دلنوشته هایم محل نذار رفیق؛ زندگی جاریست ...




[ شنبه 2 اردیبهشت 1391 ] [ 03:05 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :