تبلیغات
شاخه طوبی

شاخه طوبی
سید علی لب تر کند جان را فدایش می کنم 
نویسندگان

صدای کلیک های موس منو به خودم برمیگردونه، کنار اتاق دراز کشیدم و روسری آبی رنگی رو محکم به سر بستم شاید درد این میگرن لعنتی رو آروم کنه، دیگه نه کدئین جواب میده و نه ژلوفن و نه حتا نوافن...

*******

برادرزادم رو نشوندم پای سیستم و مسئولیت ساخت و ساز پاورپوینت یکی از درس هام رو انداختم گردنش..

*******

غرق خوندن اس های گوشی بودم و پرت شده بودم در دنیای کوته فکری ها و فرهنگ پایین برخی از آدمهایی که چرا هنوزم که هنوزه یاد نگرفتن اگر یکی رو دیدن که یه ذره فقط به قدر أرزن از نظر جسمی از جنس دیگران نبود چشمهاشون رو گرد نکنن و زبون هاشون رو برای لحظه ای هم که شده تو دهنشون بی حرکت نگه دارن که نکنه دلیرو بشکنن..

*******

نمی دونم از پس کاری که بهش سپردم برمیاد یا نه، احتمالا یه کم سنگینه براش ولی اگر به خودم رفته باشه غرورش اجازه نمیده که جا بزنه و بگه نمیتونم..

*******

دارم با رفقا درد و دل می کنم و از پر شدن کاسه صبرم براشون میگم.

یکی میگه: "بی خیال بابا، گور پدر همه، زندگی خودت رو بکن"

اون یکی میگه: "شما به حرف مردم گوش نکن عزیزم، مردم اکثرا عقل درست و حسابی ندارن"

یکی دیگه هم اس داده: "تو چیزی از دیگران کم نداری، از خیلیا هم یه سر و گردن بالاتری و مطمئنا میتونی توانی رو که داری بیشتر کنی پس به این فکر نکن که دارن بهت ترحم می کنن."

این اس سومی خیلی بیشتر تو وجودم رخنه کرد ولی چه فایده؟! چون خودش نوعی ترحم بود!!!

*******

آروم سرم رو از رو بالشت بلند می کنم و طوری که متوجه نشه یه نگاه به مانیتور میندازم!

داره یه کارهایی میکنه، چندتا اسلاید رو ساخته اما اون چیزی نیست که مدنظر منه... عیب نداره همین که احساس کنه انقدر بزرگ شده که بهش اعتماد کردم و کارم رو دستش سپردم برام کافیه.

*******

صدای زنگ در سکوت حاکم بر خونه رو میشکنه، ساعت 21 و ده دقیقه هست و قرار نیست مهمون داشته باشیم. در توسط مامان باز میشه و اخوی کبیر وارد میشه، اومده دنبالش، اسلایدهای دست و پا شکسته رو به فلش مموریش منتقل میکنه و با خودش میبره تا کامل کنه..

*******

گره روسری دور سرم رو محکم میکنم و بی اختیار میفتم روی بالشت..

*******

گزارشگر تلویزیون با ولوم گوش خراشی که احتمالا روی 40 هست میگه: خبر خوش هسته ای سال بعد افزایش 600 سانتیفیوژ به دستگاه هسته ای کشور است.

 

زندگی جاریست رفیق...




[ سه شنبه 8 اسفند 1391 ] [ 10:14 ب.ظ ] [ زهرا سلطانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :